<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress/2.3.2" -->
<rss version="0.92">
<channel>
	<title></title>
	<link>http://arafat.ir</link>
	<description>Just another WordPress weblog</description>
	<lastBuildDate>Mon, 30 Aug 2010 21:19:55 +0000</lastBuildDate>
	<docs>http://backend.userland.com/rss092</docs>
	<language>en</language>
	
	<item>
		<title>لباسم را به بهشت بردند/شهید سید محسن</title>
		<description>
تازه از بيمارستان مرخص شده بودم. درست و حسابي هم نمي‌‌توانستم راه بروم. توي خواب و بيداري بودم. انگار تنها توي خانه بودم. با صداي در بيدار شدم. چنان به در مي‌‌كوبيد كه انگار دنبالش كرده باشند. سراسيمه پريدم و روي پله‌ها سر خوردم. بعد پهن شدم روي زمين. تازه ...</description>
		<link>http://arafat.ir/?p=611</link>
			</item>
	<item>
		<title>بیتاب باز شدنم! گفتن و برون ریختن&#8230;</title>
		<description>

جنگ با همه نعمت های خدائی اش، جنگ هشت ساله ما، که یک دفاع جانانه علیه خود پرستی های روانی  ظالمانی چون آمریکا و اسرائیل و گروهک های سر سپرده اش در داخل و خارج بود. خارج از تآمین های ادبی اش که کمتر به آن پرداخته شده « اضطراب ...</description>
		<link>http://arafat.ir/?p=606</link>
			</item>
	<item>
		<title>رسول گردان یا رسول</title>
		<description>
از خط اول فاو تا نقطه کمین... وقتی آستین هاش پر می شد از پوکه... تیر بار چی گردان یا رسول ...وقتی در مثل هجوم وحشینه یعثی ها گیر افتادن فرمانده اش بردار صالحی گفت: بزن به میدان مین... رسول مثل دویدن تو زمین فوتبال تو میدان مین می دوید ...</description>
		<link>http://arafat.ir/?p=605</link>
			</item>
	<item>
		<title>تا آخر هر چه که هست&#8230;</title>
		<description>


 </description>
		<link>http://arafat.ir/?p=596</link>
			</item>
	<item>
		<title>چه غوغائی&#8230; های و هوی بهشت می بینم.</title>
		<description>بغض گلویم را میفشارد...! عجب دردی...! این اتاق کوچک تنهائی ام... بنام سنگر
تنهائی... عمیق ترین لحظات یک انسان است. 
پروردگارا... بارالها... معبودا... معشوقا....

من ضیعف و ناتوان که تحمل از دست دادن پاهایم را ندارم.
 چگونه تحمل عذابت را با خود داشته باشم. 
خدایا: مرا ببخش و از گناهانم بگذر... تو ...</description>
		<link>http://arafat.ir/?p=587</link>
			</item>
	<item>
		<title>تو تک گل باغ منی &#8230;.</title>
		<description>



تنها ترین داغ منی..... </description>
		<link>http://arafat.ir/?p=581</link>
			</item>
	<item>
		<title>رمضان ماه مهر است و مهربانی&#8230;</title>
		<description>.

.

.

.

ضیافت نور </description>
		<link>http://arafat.ir/?p=579</link>
			</item>
	<item>
		<title>آهای مرد بیا و امانتی تو تحویل بگیر&#8230;</title>
		<description> تاب ایستادن ندارم.
از رمق افتاده ام آهای مرد...

بیا و از بغلم بگیر خودت را... 

پای ام زخمی، دستم گرفتار عشق،

دلم گرفته و خسته ام از ماندن...

ازین پریشانی ازین دنیای فانی ...

نامت چه بود..؟
مظاهر...
پسر که  هستی...؟

 شهید حبیب عبدالحسینی

آره مرد ما با هم کلی رفاقت داشتیم. با پدر شهیدت خیلی، خیلی ...</description>
		<link>http://arafat.ir/?p=568</link>
			</item>
	<item>
		<title>چشمانت را ببند و تا عزقدس همراه مادران ملکوت همسفر بشو&#8230;</title>
		<description>



اگه با پای دل در دیاررنج سفر کرده ای، دلت را واگذار و در دیار ما ساکن شو باور کنید من قسم میخورم، اینجا رنگ آسمانش جور دیگریست، رنگ دیگری حالا چشمانت را... 

چشمانت را ببند و تا عزقدس همراه مادران ملکوت همسفر شو ... هستی...؟
&#160;





مادر شهید والا مقام حسن ...</description>
		<link>http://arafat.ir/?p=563</link>
			</item>
	<item>
		<title>داغ جنگ&#8230; برو سهم خودت را بگیر&#8230;.</title>
		<description>
 </description>
		<link>http://arafat.ir/?p=552</link>
			</item>
</channel>
</rss>
