<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- generator="wordpress/2.3.2" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title></title>
	<link>http://arafat.ir</link>
	<description>Just another WordPress weblog</description>
	<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 21:19:55 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.3.2</generator>
	<language>en</language>
			<item>
		<title>لباسم را به بهشت بردند/شهید سید محسن</title>
		<link>http://arafat.ir/?p=611</link>
		<comments>http://arafat.ir/?p=611#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 19:23:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arafat</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[تا ملکوت شهیدان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arafat.ir/?p=611</guid>
		<description><![CDATA[تازه از بيمارستان مرخص شده بودم. درست و حسابي هم نمي‌‌توانستم راه بروم. توي خواب و بيداري بودم. انگار تنها توي خانه بودم. با صداي در بيدار شدم. چنان به در مي‌‌كوبيد كه انگار دنبالش كرده باشند. سراسيمه پريدم و روي پله‌ها سر خوردم. بعد پهن شدم روي زمين. تازه به‌خاطر جراحت تركش‌ها عمل كرده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>تازه از بيمارستان مرخص شده بودم. درست و حسابي هم نمي‌‌توانستم راه بروم. توي خواب و بيداري بودم. انگار تنها توي خانه بودم. با صداي در بيدار شدم. چنان به در مي‌‌كوبيد كه انگار دنبالش كرده باشند. سراسيمه پريدم و روي پله‌ها سر خوردم. بعد پهن شدم روي زمين. تازه به‌خاطر جراحت تركش‌ها عمل كرده بودم؛ اونم چي! حدود سي سانتي را برش‌زده بودند كه با كوچك‌ترين صدمه خونريزي مي‌‌كرد. در به‌شدت صدا مي‌كرد. داد زدم: چه خبرته؟ سر آوردي مگه؟</p></blockquote>
<blockquote><p>
در را كه باز كردم، كپ كردم. پرسيدم: سيدمحسن، چي شده سراسيمه؟»</p>
<p>گفت: «چي سراسيمه؟ تو حالت زيادي خوش نيست.»</p>
<p>گفتم: «حالا چي نمي‌‌خواهي؟ بياي تو!»</p>
<p>داشت به زمين نگاه مي‌‌كرد. گفتم: كجائي؟»</p>
<p>گفت: «هي پسر، خون.»</p>
<p>گفتم: «چي خون؟»</p>
<p>گفت: «نگاه كن. از پاهات داره خون مي‌ريزه.»</p>
<p>نگاه كردم. ديدم واي، زمين سرخ شده. گفت: «چي شده؟»</p>
<p>گفتم: «هيچي، بيا تو. مهم نيست. جاي زخم تركشه. ان‌شاءلله نصيب شما بشه.»</p>
<p>گفت: «ما رو چه به اين گدا گدولا! بگو تانك بخوريم يا موشك.» بعد آمد داخل حياط. گفت: «نيامدم كه چايي بخورم. يه چيزي ازت مي‌‌خوام. ساعت چهار بعدازظهر امروز اعزام داريم. دارم مي‌رم جبهه.»</p>
<p>گفتم: چي دارم كه به كارت بياد؟ آمدي خداحافظي، دمت گرم. خيلي با معرفتي پسر.»</p>
<p>گفت: «اول پاهاتو ببند، بعد مي‌‌گم.»</p>
<p>گفتم: «ما ازين شانس‌ها نداريم.» بعد رفتم يك باند بلند رو پيچيدم روي زخم و گفتم: «خُب، حالا بگو چي شده كه ياد ما افتادي؟»</p>
<p>گفت: «شلوار بسيجي‌تو رو مي‌‌خوام.»</p>
<p>زدم زير خنده وگفتم: «نه ديگه، شوخي مي‌كني؟ سيدمحسن، شلوار من؟ مي‌خواي زيره به كرمان ببري؟»</p>
<p>گفت: «نه به‌ خدا. به دلم زده با شلوار يه جانباز شهيد بشم.»</p>
<p>سرخ شدم؛ گيج، گنگ و مات و متحير. گفتم: «اولاً شلوار من يه لنگه‌اش رو شب عمليات خمپاره برد، فاتحه. دوم اينكه لنگه ديگه شو خواهراي پرستار شيرازي قيچي‌زدن. كجاشو بدم. باقي‌اش هم كه نيست&#8230; نه، ما نداريم. نشاني غلط به شما دادن برادر.»</p>
<p>سيدمحسن گفت: «اذيت نكن. چي نشاني غلط؟ همين هفته پيش ننه‌ام سر مزار شهدا به پات ديده. كلي هم خوشش اومده بود. گفت حتماً ازتون بگيرم.»</p>
<p>گفتم: چه عرض كنم. باشه. فقط يادت باشه اين رو كردستان داده بودن. نگه داشتم براي سفر بعدي. ديدي كه جنوب هم نبردمش. كلي دلش تنگ جنگه. تنگ جنوبه. دلش پوسيد توي كردستان.»</p>
<p>خنديد و ريش‌هاي بور و كوتاهش را پيچوند و گفت: «آفرين! گل گفتي. دارم مي‌برمش جنوب.»</p>
<p>گفتم: «فرض كه اصلاً بردي كه مي‌خواي چه بشه؟»</p>
<p>گفت: «خوب مي‌خوام ببرم شهيد بشم. مگه بده؟ دلت نمي‌‌خواد شلوارت شهيد بشه؟»</p>
<p>گفتم: «ديگه نوبرش والله.»</p>
<p>شلوار رو دادم دستش. فوراً همون‌جا پوشيد و روبوسي وداع كرد و رفت. توي كوچه كه داشت مي‌‌رفت، داد زدم: «سيدمحسن‌جان، شلوار مال تو. خوشگل شدي‌ها. شايد بي‌راه هم نگي. نور بالا كه مي‌زني.»</p>
<p>‌نگاهي كرد و لبخندي شيرين روي لب‌هاش نشست؛ لبخندي كه غمي سنگين همراه با غربت‌رو بر دل من نشوند.</p>
<p>چند هفته بعد جنازه‌اش را كه آوردن، ديدم شلوارم كلي تركش‌خورده و سوخته خوني شده.</p>
<p>سيدمحسن حسيني، شلوارم رو برد بهشت؛ به همين سادگي.</p></blockquote>
<blockquote>
<p align="justify">
<p align="left"><a href="http://www.emtedadmags.com/article.asp?Art=807" title="http://www.emtedadmags.com/article.asp?Art=807"><font color="#ff0000"><strong>    منبع: نشریه امتداد/</strong></font>غلام‌علي نسايي</a></p>
</blockquote>
<p style="text-align: center"><a href="http://arafat.ir/wp-content/mooshen-s.jpg" title="سید محسن حسینی"><img src="http://arafat.ir/wp-content/mooshen-s.jpg" alt="سید محسن حسینی" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arafat.ir/?feed=rss2&amp;p=611</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>بیتاب باز شدنم! گفتن و برون ریختن&#8230;</title>
		<link>http://arafat.ir/?p=606</link>
		<comments>http://arafat.ir/?p=606#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 17:28:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arafat</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[پروانه های دل مهتاب]]></category>

		<category><![CDATA[جنگ،ترس،شهادت،دیارنج]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arafat.ir/?p=606</guid>
		<description><![CDATA[
جنگ با همه نعمت های خدائی اش، جنگ هشت ساله ما، که یک دفاع جانانه علیه خود پرستی های روانی  ظالمانی چون آمریکا و اسرائیل و گروهک های سر سپرده اش در داخل و خارج بود. خارج از تآمین های ادبی اش که کمتر به آن پرداخته شده « اضطراب ناشی از جنگ است» چیزی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p align="justify">جنگ با همه نعمت های خدائی اش، جنگ هشت ساله ما، که یک دفاع جانانه علیه خود پرستی های روانی  ظالمانی چون آمریکا و اسرائیل و گروهک های سر سپرده اش در داخل و خارج بود. خارج از تآمین های ادبی اش که کمتر به آن پرداخته شده « اضطراب ناشی از جنگ است» چیزی که من و بیشتر همرزمان، زخمی ام با آن درگیر هستیم؟<br />
بی خوابی، ترس مجهول و ناشناخته، هنگام خواب، افسردگی، بغض، اندوه، غم و دلتنگی و فراق، پرخاشگری، دلشوره و دلواپسی، در اول صبح که از خواب بلند می شوی، انگار وسط معرکه جنگ قرار داری و پشت خاکریزی و صدای شنی های تانک، و فریاد بچه ها، عراقی ها&#8230; عراقی ها، شیمیائی،! شیمیائی، زدن..!</p>
<p>همهمه ای در جان و روانت! باز صدای غرش تانک و فریاد پاتک و ضجه و ناله و صدای الله اکبر و یا زهراء و جیغ رزمنده ای از شانه خاکریز و تانک تانک تانک، غرش کاتیوشا، خمپاره و کالیبر و تک تیر انداز های عراقی، وسط غبار ناشی از شنی های تانک، باز فریاد پاتک و فرار&#8230;تک و پاتک&#8230;</p>
<p>این ها رو هر صبح که از خواب بیدار می شوی در روح و دل و جانت می شنوی، یه دلشوره و دلواپسی و&#8230;</p>
<p>کم کم با باز شدن آفتاب شکفتن ت، هم آغاز می شود. تازه می فهمی جنگ سال هاست که پایان گرفته اما تو انگار همین چند لحظه پیش خمپاره خورده ای و یه گلوله وسط سینه ات را شکافته، از درون می سوزی و روح ات را ذوب می کند. انگار همه جای بدنت را مین کار گذاشته اند دم به دم منفجر می شود. تو حالا خودت که بچه جنگی، میدان مین نا منظمی! به گوشه دلت که فکر کنی یه والمری منفجر می شود.!<br />
انگار همین الان تو را عقب تویتا انداخته اند و به سوی رنج می برند و تا بفهمی که این دردها پایان ندارند. و باز هر صبح دنیای تازه ای را تجربه می کنی!!؟</p>
<p>باید بفهمی که وجود داری و مانده ای درین دیاررنج  که از صبورترین ها باشی!</p>
<p>باید حالیت بشود روزی که مثل دیروزت نیست. امروز است باز!</p>
<p>دلت می خواهد یه نفر باشد که دلداری ات بدهد! بگوید اینها یه مشت توهم هست. تیغی نیست، جیغی نیست، هق زدن و بیهوشی، خس خس سینه و  سرفه و درد&#8230;! دردی نیست، رنجی نیست، بغضی نیست، اصلا بگوید اینها که حس می کنی وجود ندارند و آن قدر او را باورش داشته باشی که درد ها را دیگر باور نکنی، بعد می فهمی همه چیز مثل یه خواب بوده، مثل یک خواب را می ماند&#8230;.!</p>
<p>درد هست و هست و هست، تو باید مرد راه باشی و بر تحمل ت بیفزائی، بچه جنگ که گله درد را ندارد. اما یک چیز های هست که روح انسان را می گدازد. وگرنه مرد صبور که نمی نالد، باید تو بدانی که بفکر چیزی خارج از تحملت نباشی، تا روح ات گداخته نشود. تا مهر باشد، انس باشد و خدا باشد تو باشی همه چیز را رها کنی، فقط و فقط دلت را به آنجا که رفقایت سکنی گزیده اند قفل بزنی،</p>
<p>خودت باشی و خدا، بفهمی که خدائی هم هست و تو فقط برای رضای خدا درد می کشی رنج می بری میمیری و زنده می شوی، زنده می شوی تا بمیراند تا زنده بگرداند! خدایت، تو را ای دلباخته کوی عشق!</p>
<p>حالا صبح است و با هر قدم که بر می داری درد ناشی از ترکش های جنگ روح ات را ذوب می کند. درد جنگ نیست، که روح ات را گداخته، پس چیست این پنهان درد؟</p>
<p>تکیه می کنی به دیوار و رهگذری زیر چشمی نگاهت می کند. سرت را پائین می اندازی و فکر می کنی؟</p>
<p>سوار تاکسی می شوی و هنوز درگیر جنگ و پاتک و درد هستی، راننده صدای موسیقی نا به هنجاری را پشت گوشت می ترکاند. درد ناشی از صدای وحشتناک موسیقی راننده عوضی، وجودت را ذوب می کند. یک بوگیر  مزخرفی هم وسط آینه اش گذاشته تا نفس ات را بند بیندازد.</p>
<p>موسیقی برای چاپلوسی و برای خانم جنترمنی که کنارش، روی تک صندلی به عنوان مسافر نشسته، که خود آن زن جنتر من هم براش خوش آیند نیست، عذاب آورست و چاره ای جز تحمل ندارد.راننده عوضی صدای ناهنجار موسیقی را زیاد می کند. زیاد می کند. بو گیر هم دارد. انگار تاکسی اش را با توالت خانه اش اشتباه گرفته، تو سرت دارد از درد می ترکد و نفس ات دارد! داری خفه می شوی! با کوچکترین اعتراض راننده از ماشین پرتت می کند وسط پیاده رو بعد تو اگه نتونی جلوی خودت را بگیری مجبوری با گوشی همراهت محکم بکوبی وسط شانه راننده بعد دادگاه و دستنبد و جریمه نقدی و مهر عدم تعادل روحی روانی و چه و چه و چه ، آخر ای &#8230;. این مرد به اصطلاح موجی قهرمان سر زمین توست! اگر او نبود که گردن تو الان زیر پوتین های ذلت بود. عراق را ببین افغانستان را امریکا مگر دلش به حال مردم عراق سوخته، کجا دلش برای افغان ها سوخته، اصلا طالبان را او طالبان کرد. آمده است پوتین هایش را به تو نشان بدهد، تانک هایش را ادوات جنگی اش را آمده است بگوید که من حاکم مستبد جهان هستم. آمده است بگوید من کنار گوش تو پشت درهای تو هستم. مگر او دلش به حال تو سوخته، آمده که تحقیرت کند، عراق را ببینید، افغانستان را..!</p>
<p>حالا دغدغه ما چیست؟ که مشکل با قطع شدن دارو و درمان به بچه جنگ حل می شود</p>
<p>روزی ده نفر جلوی مرا می گیرند من چه بگویم به آنها مگر چقدر آنها عمر دارند، همه دارند می روند، ما جای که را تنگ داریم، یکی داد بزند که بچه های جنگ جایش را تنگ داد؟</p>
<p>توی اداره که نمی تواند حرفش را بزند &#8230;.</p>
<p>زیاده خواه هست&#8230;</p>
<p>دارو هایش را که  کل هوم همه قطع شد&#8230; برگه اعزام روی دست قطع شده اش&#8230;</p>
<p>هزینه درمان بستری و درمان &#8230; درمان منتفی &#8230;</p>
<p>زنش که تحملش را ندارد..</p>
<p>همسایه ها که زنگ می زنند ۱۱۰</p>
<p>باید تصمیم بگیری یکراست روانه دارشفاء&#8230;. «صدرا» پشت تور ها &#8230;</p>
<p>با آن تخت های عهد دوغ! همان بوق خود مان، والله نزد خدا جرم دارد.!</p>
<p>جانباز ها مگه چند سال دیگه عمر دارند&#8230;.!</p>
<p>« دیاررنج  قفسی تنگ به وسعت دنیا»</p>
<p>یا برو سرت رو بکوب به سنگ قبر مزار رفقات که نخبگان الله ماشالله، کشفیات کردند. مزارش را عین گورستان های غرب، بی روح&#8230; پایت پیش پای دل هر مادر شهید داده که می رسد داغ دلش تازه می شود&#8230;.</p>
<p>یا برو یه گوشه دنج خفه شو بمیر برای خودت(p.t.s.d) جنگ به همین سادگی &#8230;</p>
<p>یا برو بیمه ایران یه سبیل گنده نشسته نگاهت می کند، اول تو را با آن وضع آشفته با یک دزدی که از روی دیوار پائین افتاده اشتباه می گیرد و خوب حق هم دارد تا به حال سرو کارش با تصادفی ها و آتش سوزی و ازین دست بوده، خورده به یه حادثه غیر مترقبه که معلوم نیست کدام فیلسوف دانشمند طرحش را بدون ذره ای کارشناسی نوشته و چه کسی سودش را برده، بعد تو به آن مرد سبیل گنده که دارد آدامس هم می جود، تازه به او می فهمانی که بچه جنگی و  جانباز و آواره دارو  او هم بدون کلمه ای با تو حرف بزند، نسخه برگ دومش را نگاه می کند، گوشی تلفنش هم براه، دور مبلغی را خط می کشد، داروی تو که همه تخصصی است. شده هفتاد هزار و هفتصد تومان، مبلغ فرانشیز و حق فنی ات هم شده هزار صد تومان، بعد با رنگ قرمز، دور فرانشیزت را خط می کشد. می گوید برو هر وقت پنجاه هزار تومان شد، همه نسخه هات رو بیار، تو دلت کلی ذوق می کنی، که دیگه دست خالی بر نمی گردی؟ او هنوز آدامس می جود و با گوشی همراهش حرف میزند. باز به او می فهمانی که ای آقا اینکه بیشتر است از هفتاد هزار تومان، او کمی بعد جلوی دهنی گوشی همراهش را چفت می کند و به تو می گوید. ما فقط فرانشیز دارو را تقبل می کنیم. دارو های شما تخصصی است، فرانشیز شما شده هزار و صد تومان، اون هم باید پنجاه هزار تومان بشود. بعد تو سرت گیج می رود، دور برت را نگاه می کنی، ای وای کلی جانباز با دفترچه درمانی شون پهن شدن گوشه دیوار  وامونده اند چه کنند. تند بیرون می زنی!  می روی بنیاد شهید&#8230; واویلاء اینجا چه خبره؟</p>
<p align="center"> <a href="http://arafat.ir/wp-content/p110op0.jpg" title="باز"><img src="http://arafat.ir/wp-content/p110op0.jpg" alt="باز" /></a></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">بعد می فهمی که همه چیز مثل یک خواب را می ماند! حالا جواب زنت را چه بدهی که خرجی زندگی ات را دارو خریده ای، می روی یکراست مزار شهداء پیش پای دل رفقات، چه می تونی بکنی؟ کلی همنشینی دل و روز گاری با هم سپری کردی! حالا او باید جور دلت را بکشد.</p>
<p>یکی دیگر سر مزار شهداء نشسته، از رفقای عملیات محرمه، یه چشم هم ندارد، یه دستش هم قطع شده، پای دردش که می نشینی؟ متوجه اوضاع دلخراش ش میشوی؟ برگه اعزامش براه &#8230; جیبش خالی&#8230; حالش خراب، کجا ببرد این همه دلخوشی ها را &#8230; آمده است با رفقای شهیدش خوشی هایش را قسمت کند.</p>
<p>به همین سادگی ما کلهوم همه خوشیم. نه دیواری فرو ریخته، نه شیبشه ای شکسته، نه دلی، همچی آرومه، آروم آروم. از کنار یک جدول فاضلاب که رد می شوی، سرت گیج می رود و دفترچه درمانی ات سر می خورد توی آب گندیده ای که معلوم نیست دارد به کجا می رود. بیخیال برگه اعزام درمانی ات بستری ات دفترچه ات می شوی! بگذار گم بشود درین آب گندیده تا تو روح ات پاک بماند &#8230;.</p>
<p>بعد به آینده فکر می کنی؟ چی رو  بفروشی و دارو های مورد نیاز( سرترالین و گابا پنتین و حالی پریدون ) از بازار  آزاد! ببخشید یعنی دارو خانه آزاد بخری، بری گورت را گم کنی باز یه کنج تلخ و زنت بهت گیر بده که کدام قبرستان بوده ای، تو تو چی داری که به زنت به بچه ات بگی؟ او که دردش درد تو نیست&#8230;!</p>
<p>این ها قصه نیست. واقعیت های تلخ جنگ است. که به آنها پرداخته نمی شود. کاش آنها که جامه برای قتل ندا پاره کردند، یک کلمه هم برای درد بچه های جنگ، مگر از وطن پرستی حرف نمی زنند. مگر شعار انسان دوستی نمی دهند. بابا این ها برای چه آینده ای جنگیدند. ما هم برای سو استفاده های مزدوران خارج از مرز ها همین بی بی سی کذاب دروغ گو &#8230;. که بعد در برنامه زنده بهت زنگ بزنند و ازت بخوان حرف بزنی که چی؟ یه دروغ گوئی!  کی دلش برای بچه های جنگ سوخته؟ والله دروغ می گن!</p>
<p>بچه های جنگ بمیرند وطن شان را نمی فروشند.</p>
<p>این ها را گفتم که بدانید بچه های جنگ تکه های گم شده تاریخ تو هستند. چشم هایت را بگشاه&#8230;</p>
<p>تنهائی بعد بغض و اشک و کنج خلوت و تلخ می شوی و یکی پرسید چرا بچه های جنگ خیلی سخت با آدم دم خور می شن و همین که  فتح شون کردی، یه عالمه دردسر، میخوان از سر و کول آدم بالا بروند خوب بچه های جنگ یه عدم اعتماد نسبت به امروز خود دارند. ایجاب کارم بر خورد نزدیک و جمع آوری تاریخ جنگ است. امروز به بردار موسی&#8230; جانباز پاسدار قطع پا&#8230; اهل ولایت،احوال پرسی و این حرف ها، خیلی وقت بود ندیده بودمش.. گفتم راستی موبایلت رو بده.. یه هماهنگی و یه مستند تلویزونی، موسی در دم اعتراضش بلند شد&#8230; برای چی؟ برای کی؟ الا ماشالله دارن حرف می زنند. ما که حرفی برای گفتن نداریم.. کی باشیم که حرفی برای گفتن داشته باشیم از چی بگیم از دنیا پرستی تجملات و تعلقاتش&#8230;.</p>
<p>مگر حرفی هم فهمیده می شود از جنگ که گفته شود&#8230;</p>
<p>من گفتم وظیفه ما این است که تاریخ را در خاک دفن نکنیم</p>
<p>باید گفت: شاید برای ده ها قرن دیگر شاید آن روز ها مردمی بیایند که محتاج تاریخ جنگ باشند و امروز یک تکلیف است. اگر نگیم ننویسیم خیانت است، پای خیانت که میاد بچه ها تسلیم می شن بعد راضی شد من مجبورم کلی برم رو اعصابشون تا بیارمشون جلوی دوربین و کلی تک و پاتک تا راضی به حرف زدن بشن.</p>
<p>بیشترشون هم فقط به صرف اینکه دارن برای یک همرزم حرف می زنند و گرنه قصد خود نمائی ندارند. بچه های جنگ بسختی اعتماد می کنند. اگر خودت اهل جنگ رفته نباشی بعید است راضی شوند پای دلت بنشینند. بیش از صدها رزمنده را تست گرفته ام دیدم همه از نظر روحی دچار (PTSD) جنگ هستن و عدم درک آنها از طرف جامعه خاص و عام&#8230; بچه های جنگ همه شون موقع حرف زدن به زمین نگاه می کنند. آنها در مقابل خدا، خودشان را شکسته اند. سر بلند نمی کنند که مباد خود پرستی را در خود راه بدهند.</p>
<p>جنگ هشت ساله ما هشت سال بندگی و عبودیت خالص خدا بود، در اطاعت پذیری از اصل ولایت، اگر رزمنده ای از فرمانده اش اطاعت نکند شکست می خورد. امروز راه روشن ما اطاعت از ولایت امر است. همین ولایتمداری درد های جنگ را می کاهد. چرا که رهبرمان خود سرآمد جانبازان هست.</p>
<p>این ها تاریخ جنگ نیست. تاریخ جنگ همه اش که وسط معرکه جنگ نبوده، &#8230;. کاش &#8230;.<br />
درد آورست که بگویم خون های الوده ای که در بیمارستانها به بعضی از زخمی های جنگ در سال های نخست جنگ تزریق شد. عملیات بیت المقدس حجم مجروحین بسیار بالا، امکانت پزشکی محدود. بیمارستان ها چون خط اول جنگ، در گیر شده بودند. مجروحین نیاز بخون گرم داشتند و فراخوان عموی برای امداد، در خواست از مردم برای دادن خون، عجولانه و نیاز مبرم بچه ها روی تخت، در حال شهادت، خیلی مهم نبود که این خونه، آیا برسی کامل شده است یا نه، پرسنل خسته، خون ها تزریق شد. مدتی گذشت ناگهان متوجه موضوع مهمی شدند خون های الوده، چه کسی پاسخ گوست. وادی تشکیل شد از روی آمار مجروحین، جنگ حالا تمام شده، آنها که شهیده اند که خوشا به حالشون. مرکزی راه اندازی شد.<br />
یکی یکی از روی آمار به رزمندگانی که قبلا خون تزریق شده، زنگ می زنند،<br />
الو سلام خانم فلانی هستم از بیناد شهید مرکز ببخشید برار شما بردار &#8230;&#8230; هستید. شما تست لا کتی و &#8230;. دادید. شما&#8230;. دارید شما تست بیماری های خاص&#8230; گوشی از دست آدم می افتد خانم چی چرند پرند میگه جنگ بیست سال تمام شده&#8230; نه بردار شما باید تست بدید &#8230; احتمالا در بیمارستان به شما خون الوده تزریق شده &#8230; سست می شود رنگش زرد. همسرش می پرسد که بود. رنگش پریده میگوید هیچی از شوق است از بیاد شهید بود گفتند شما ماشین دارید میخواهند ماشین بدند میخوان خونه بدند&#8230; زن ذوق زده می شود و خدا را شکر میکند. دو رکعت نماز شکر هم بجا می اورد از شر این دربدی و مستاجری راحت میشه، ماشین هم که میدن، حالا چی میدن، خونه هاش سونا هم هم داره .. وه می زنند زیر خنده &#8230; زن گوشی رو بر میدارد و تند تند به فامیل اطلاع میدهد که &#8230;.. مرد خودش را نگه میدارد. مرد جنگ است. میرود سوپری محل یه پاکت سیگار پشت سر هم دود میکند. دلش سوختن می خواهد. می خواهد قبل از افشاء شدن رازش قبل اینکه مچش جلوی زنش وا بشه بمیره&#8230; لعنت به جنگ، عجب حالی دارد این مرد &#8230;..<br />
چه کسی تاکنون برای این بچه های مظلوم کلمه ای نوشته&#8221; تست لاکوتی&#8230; فقط زنگ می زنند فلانی&#8221; باید تست بدهی&#8221; لاکوتی هزار درد بی درمان. هیچ گله ای نیست. گلایه از زخم زبان هاست. گاهی رنج نگفتن ها انسان را می کشد قبل ازینکه درد جنگ بکشدت. وقتی میگه سی سال است گوشام صوت میکشه&#8230;. وحشت آوره، باید بره دربدر دنبال یه جائی شلوغ، پنجره ها رو نبنید&#8221; من از سکوت منتنفرم. اط سیاهی و شلوغی، من از خواب می ترسم. من از بی خوابی خسته ام. آرزو  به دل دارم برای یکبارم که شده سرم رو بزارم و نفهمم چطوری خوابم برد. ذره ذره وجودم درین بیخو ابی ها ذوب شده فرو ریخته. سربندی میاهم که چشم هایم را ببندم.</p>
<p>سربندهارو باید بجای پیشانی به چشمهایت ببند&#8230;.</p>
<p>چشمهایت را ببند. جنگ عوض شده&#8230;! نه نرم نه سخت، جنگی دیگر&#8230;</p>
<p>چشمانش را بست&#8230; در دایره رنگین کمان&#8230; رقصان و چرخان&#8230; تا عمق آسمان لایتناهی&#8230;.</p>
<p>هر شبانه روز بغض هام رو تلنبار می کنم.  بر روی هم می نهم و عقده می شوند و&#8230;. می شوند دریا و اقیانوس&#8230; می شود قفسی تنگ درین دیاررنج</p>
<p>بیتاب باز شدنم! گفتن و برون ریختن، زیر باران الهام های غیبی، نفس هام بند انداخته و دارم خفه می شوم از بغض، تنهائی، و ننوشتن و نگفتن و خاموش شدن&#8230;<br />
وقتی فهمیده نمی شوی &#8230; خاموش بمان و چشمانت را ببند &#8230;</p>
<p align="justify">نویسنده: غلامعلی نسائی</p>
</blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arafat.ir/?feed=rss2&amp;p=606</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>رسول گردان یا رسول</title>
		<link>http://arafat.ir/?p=605</link>
		<comments>http://arafat.ir/?p=605#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Aug 2010 13:52:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arafat</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[تا ملکوت شهیدان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arafat.ir/?p=605</guid>
		<description><![CDATA[
از خط اول فاو تا نقطه کمین&#8230; وقتی آستین هاش پر می شد از پوکه&#8230; تیر بار چی گردان یا رسول &#8230;وقتی در مثل هجوم وحشینه یعثی ها گیر افتادن فرمانده اش بردار صالحی گفت: بزن به میدان مین&#8230; رسول مثل دویدن تو زمین فوتبال تو میدان مین می دوید &#8230; یه تیر قناسه خورده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">
<blockquote><p>از خط اول فاو تا نقطه کمین&#8230; وقتی آستین هاش پر می شد از پوکه&#8230; تیر بار چی گردان یا رسول &#8230;وقتی در مثل هجوم وحشینه یعثی ها گیر افتادن فرمانده اش بردار صالحی گفت: بزن به میدان مین&#8230; رسول مثل دویدن تو زمین فوتبال تو میدان مین می دوید &#8230; یه تیر قناسه خورده بود به پیشانی اش اما زنده مونده بود. یه تیر دوزمانه کلاش خورده بود به فانوس نوک کمین منفجر که میشه ترکش میخوره به گردنش&#8230; زنده می مونه .. تو میان مین تیربار چی عراقی هر دو پاش رو گلوله بارون میکنه .. زنده میمونه &#8230;<br />
وقتی بعثی عراقی داد میزنه رو در روی رسول که به نشانه تسلیم دست هات رو ببر بالا رسول مشت هاش رو به سمت عراقی نشونه می گیره عراقیه ناگهان وحش زده میشه، رسول تو هر دو مشتش دو نا رنجک، &#8230;<br />
به حدی رسول رو کتک میزنند که بیهوش میشه &#8230; دست هاش رو با سیم تلفن کن از پشت می بندن و متصلش میکنند به کاروان اسرا که همه از رفقاش بودند &#8230; از فرمانده گروهان تا تک تی انداز ها &#8230;.</p>
<blockquote><p><font color="#ff0000">ساربانی می بنند و کاروانی می برند ووووو تیر خلاص &#8230;..</font></p></blockquote>
<p><font color="#ff0000">    امروز مهمان دیاررنج بود &#8230;.</font></p>
<p>تا کنون بیش از دوازده ساعت با هم گفتگو داشته ایم. هیچ وقت فکر نمی کردم رسول اینهمه حرف برای گفت داشته باشه، هر چه اصرار کردم راضی نشد در برنامه تلویزونی افلاکیان، گروه بسیج تلویزیونی حاضر بشه &#8230; از ما اصرار ازو انکار &#8230; و مرا قسم داد که فقط خاطراتش را در امتداد منتشر کنیم. امتداد را در رهیان نور میشناخت و برایش خیلی عجیب بود که یه همشهری اش خادم امتداد باشد &#8230;..</p>
<p>اصرار ما برای ساخت برنامه میتند افلاکیان بینتیجه ماند و گفت: فقط گفتگوی دوستان و ضبط صوتی &#8230;.. جلسه اول را در دانشگاه علوم کشاورزی گرفتیم&#8230;. که اوین ساعتش در روز مصاحبه سوم خرداد هشتاد و نه مقارن شد با سالروز  اسارتش &#8230; وقتی اذان که پخش شد .. اشکاش نم نم جاری شد .. گفت دقیقا در چنین لحظه ای دستام رو با سیم تلفن کن محکم بستند و صورتم رو رو خاک با پوتین به سرم و به روی زخم های گلوله لگد کوپ می کردند &#8230;. نامرد مردمان بعثی عراقی &#8230;.</p>
<p>جلسه دوم ما یکماه بعد در گنگره شهدای، تیپ نینواد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، میگف اینجا احساس امنیت روحی میکنم. فضای اینجا رو پاک تر از همه جا میدونم &#8230; حتی بعضی از نهاد های مدعی &#8230; جلسه سومش رو امروز  مهمان اتاق دیاررنج بود&#8230; وقتی آمد خونه ام وارد اتاقم شد &#8230; گفت اینجا مثل قراگاه کربلاست .. حالش بکلی منقلب شد&#8230; برای دقایقی زل زده بود به تصاویر روی دیوار ها &#8230;. بع آه کشید بلند و طولانی .. گفت: خوشا بحالت که همیشه خدا با شهداء هستی&#8230; عجب منتی دارد خدا بهت &#8230;<br />
فضای اتاق نطق ش را گشوده بود و حال غرذیبانه ای یافته بود &#8230; گفت اینجا چقدر تقدس دارد .. محو تصویر مقام معظم رهبری بود که دست های آسمانی، و لبخند حضرت اقا بود &#8230;. با لبخند های آسمانی اش خندید و نشست &#8230;.. گفت: در جوار شهدائ &#8230; بوی عطر جبهه ها &#8230; زیر سایه آقا &#8230; من حاضرم هزار سال عمرم طولانی بشه و اینجا زندگی کنم. عجب سعادتی داری..<br />
گفت: بردار رسول اشک مارو در نیار ما که اینهمه نزدیکم به شهداء دل.واپس تریم&#8230;<br />
اینبار ازش خواهش کردم فقط برای آرشیو دیاررنج بصورت تصویری هم ازش برنامه بگیرم&#8230;. مگه می تونست قبول نکنه &#8230;. اینجا اتاق من حال غریبی دارد &#8230;..<br />
همین دلخوشی های ساده &#8230;.<br />
خاطرات شنیدنی و ناب رسول گردان یا رسول رو بزودی در امتداد بخونید &#8230; هنوز دو جلسه دیگه گفتگو مون ادامه خواهد داشت&#8230;.<br />
هر چند در حال نگارش داستن بلند رسول جنگ هستم&#8230; بزودی منتشر خواهد شد.. آن هم باز به همت امتداد نشریه پر مخاطب و دوست داشتنی امتداد &#8230;..</p></blockquote>
<p align="center"> <a href="http://arafat.ir/wp-content/azad100rsol.jpg" title="رسول کریم آبادی"><img src="http://arafat.ir/wp-content/azad100rsol.jpg" alt="رسول کریم آبادی" /></a></p>
<p align="justify">
<p style="text-align: center" align="baseline"><font color="#ff0000">رسول کریم آبادی&#8230;جانباز و آزاده مفقودالاثر </font></p>
<p style="text-align: center" align="baseline"><font color="#ff0000">امتداد </font>رو بخاطر <font color="#ff0000">امتدادش تا عز قدس</font> عاشقش هستم و دوستش دارم &#8230;..</p>
<p align="center"> <a href="http://arafat.ir/wp-content/azad100rsol100.jpg" title="رسول کریم آبادی…جانباز و آزاده مفقودالاثر"><img src="http://arafat.ir/wp-content/azad100rsol100.jpg" alt="رسول کریم آبادی…جانباز و آزاده مفقودالاثر" /></a></p>
<p align="center">    رسول کریم آبادی&#8230;جانباز و آزاده مفقودالاثر</p>
<p align="center">&nbsp;</p>
<p align="justify">
<p align="center"><font color="#ff0000">    رسول گردان یا رسول</font><br />
مهمان دیاررنج<br />
امتداد<br />
<font color="#ff0000">    خطی بی پایان تا ملکوت شهیدن</font></p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right"><font color="#ff00ff">پی نوشت:</font></p>
<p align="justify">خدایا دست دل مون رو به شهداء گره بزن و رها مون مکن &#8230;..</p>
<p align="justify">مباد که بیفتیم از پا &#8230;<br />
خدایا از ما قبول کنید این بغض های خفته رو &#8230;..</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arafat.ir/?feed=rss2&amp;p=605</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>تا آخر هر چه که هست&#8230;</title>
		<link>http://arafat.ir/?p=596</link>
		<comments>http://arafat.ir/?p=596#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Aug 2010 14:54:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arafat</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[پروانه های دل مهتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arafat.ir/?p=596</guid>
		<description><![CDATA[


]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://arafat.ir/wp-content/d-n-100-nbeep.jpg" title="زنگ"></p>
<p style="text-align: center"><img src="http://arafat.ir/wp-content/d-n-100-nbeep.jpg" alt="زنگ" /></p>
<p></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arafat.ir/?feed=rss2&amp;p=596</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>چه غوغائی&#8230; های و هوی بهشت می بینم.</title>
		<link>http://arafat.ir/?p=587</link>
		<comments>http://arafat.ir/?p=587#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Aug 2010 17:37:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arafat</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[تا ملکوت شهیدان]]></category>

		<category><![CDATA[شهادت، بغض، تنهائی، بهشت، ملک تا ملکوت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arafat.ir/?p=587</guid>
		<description><![CDATA[بغض گلویم را میفشارد&#8230;! عجب دردی&#8230;! این اتاق کوچک تنهائی ام&#8230; بنام سنگر
تنهائی&#8230; عمیق ترین لحظات یک انسان است. 
پروردگارا&#8230; بارالها&#8230; معبودا&#8230; معشوقا&#8230;.
من ضیعف و ناتوان که تحمل از دست دادن پاهایم را ندارم.
 چگونه تحمل عذابت را با خود داشته باشم. 
خدایا: مرا ببخش و از گناهانم بگذر&#8230; تو کریمی تو رحیمی&#8230;
خدایا: ما با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #ff3300">بغض گلویم را میفشارد&#8230;! </span><strong style="color: #ff0000">عجب دردی&#8230;</strong>! این اتاق کوچک <strong><span style="color: #ff0000">تنهائی </span></strong>ام&#8230; بنام سنگر</p>
<p dir="rtl" align="center"><font color="#ff6600"><strong>تنهائی&#8230; عمیق ترین لحظات یک انسان است. </strong></font></p>
<p><strong>پروردگارا&#8230; بارالها&#8230; معبودا&#8230; معشوقا&#8230;.</strong></p>
<p>من ضیعف و ناتوان که تحمل از دست دادن پاهایم را ندارم.</p>
<p style="color: #990033"><strong> چگونه تحمل عذابت را با خود داشته باشم. </strong></p>
<p>خدایا: مرا ببخش و از گناهانم بگذر&#8230; تو کریمی تو رحیمی&#8230;</p>
<p>خدایا: ما با تو پیمان بسته ایم که تاپایان راه برویم و همچنان استوار بمانیم.</p>
<p>پروردگارا های و هوی بهشت را می بینم&#8230; چه غوغائی&#8230;!</p>
<p>سیدالشهداء به پیشواز یارانش آمده&#8230; چه صحنه زیبائی&#8230;</p>
<p>فرشتگان ندا دهند که همرزمان ابراهیم&#8230; همراهان موسی&#8230; همدستان عیسی&#8230;</p>
<p>همسنگران علی&#8230; عاشقان زهراء&#8230;</p>
<p>همکیشان محمد&#8230;  یاران حسین&#8230;</p>
<p>همگامان خمینی آمده اند&#8230; چه شکوه و چه جلالی ..</p>
<p>خدایا به حسین بگو خونش همچنان در رگ ها می جوشد.</p>
<p>بگو که از این خون ها سرو ها روئیده&#8230;ظالمان سر ها سر بریدند&#8230;<br />
اما همچنان سرو ها می رویند&#8230;</p>
<p>خدایا تو میدانی که من چه می کشم&#8230;</p>
<p>پنداری که چون شمع ذوب می شوم.<br />
من از مرگ نمی هراسم. اما می ترسم بعد <span style="color: #ff0000">شهادتم </span>ایمان را سر ببرند&#8230; آرمان ها&#8230;</p>
<p>ارزشها را سیاه کنند&#8230;</p>
<p>از یک سو باید بمانیم تا <strong><span style="color: #ff0000">شاهد </span></strong>آینده باشیم و از سوی دیگر باید <strong><span style="color: #ff0000">شهید </span></strong>بشویم تا فردا بماند.</p>
<p>هم باید بمانیم هم باید شهید بشویم&#8230; عجب دردی دارم خدا &#8230;.</p>
<p style="text-align: center"><strong><span style="color: #ff0000">عجب دردی است خدا &#8230;. </span></strong></p>
<p style="text-align: center"><img src="http://arafat.ir/wp-content/mlk-100-bp.jpg" /></p>
<p style="text-align: center" align="baseline">روحانی شهید محمد علی ملک فرمانده شجاع گردان حمزه سیدالشهداء&#8230; لشکر ۲۵ کربلا</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify"><img src="http://arafat.ir/wp-content/mlk-100-bp100.jpg" /></p>
<p style="text-align: justify">شهید چمران یه روزی به محضر آیت الله  شاهرودی می رود. محمد علی این طلبه کوچک گرد چمران می پیچد. شهید چمران ازو  خوشش می آید. و از محمدعلی می خواهد از خودش حرفی بزند&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">سرش را به نشانه ادب پائین می اندازد&#8230;.</p>
<p style="text-align: justify"> آیت الله شاهرودی می گوید: محمد علی یه  طلبه کوچک بوده نزد آیت الله طاهری گرگانی، فضولی شاه میکند.. حسابی غیض  ساوک را در می آورد. آیت الله طاهری به لحاظ امنیتی او را می سپارد به من  در شاهرود و اینجا نیز همان مبارزه و ساواک&#8230; عاقبت گیرش می اندازد زندانی  می شود.</p>
<p style="text-align: justify">چمران به قد و قواره محمد علی می خندد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">بعد با سقوط شاه مخلوع محمد علی هم آزاد می شود&#8230; مدتی را در قم تحصیل حوزوی دارد.. دلش پیش ماست بازگشته&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">شهید چمران مچ دست محمد علی را محکم می  فشارد.. جنگ&#8230; می آی محمد علی&#8230; محمد علی عاشق همانجا همراه چمران می رود  و عازم جبهه جنوب می شود&#8230; آنجا با مقام معظم رهبری آشنا می شود&#8230;</p>
<p style="text-align: left">اصلا خودش هم نفهمید کی شد روحانی و کی شده فرمانده گردان حمزه &#8230;.</p>
<p style="text-align: left; color: #ff3300"><strong>بعد ناگهان بهشت&#8230; </strong></p>
</blockquote>
<p style="text-align: center"><img src="http://arafat.ir/wp-content/mlk-100-bp104.jpg" /></p>
<p style="text-align: center" align="baseline">روحانی شهید محمد علی ملک، فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء</p>
<p style="text-align: center"><img src="http://arafat.ir/wp-content/mlk-100-bp103.jpg" /></p>
<p style="text-align: justify" align="baseline">شهید  محمد علی ملک، ترکش میخوره تو گردنش و سرو بدنش، مدت ها بستری، یه مرتبه  یه چشمش را از دست میدهد .. پس از بهبودی نسبی دوباره عازم می شود..</p>
<p style="text-align: center"><img src="http://arafat.ir/wp-content/mlk-100-bp101.jpg" /></p>
<p style="text-align: center">شهید محمد علی ملک&#8230;. و هم باید بمانیم تا فردا شهید شویم&#8230;</p>
<p style="text-align: center" align="baseline">تا هم فردا بماند و هم ما شهید شده باشبم</p>
<p style="text-align: center"><img src="http://arafat.ir/wp-content/mlk-100-bp102.jpg" /></p>
<p style="text-align: center">از یه سو باید بمانیم تا شاهدآینده باشیم&#8230;</p>
<p style="text-align: center; color: #ff3300"><strong>از سوی دیگر باید شهید شویم تا فردا بماند..</strong></p>
<p style="text-align: center">و هم باید بمانیم تا فردا آرمانها، ارزش ها بسوی بی ارزشی کشانده نشود و پایمال نگردد.</p>
<p style="text-align: center">چه می شد امروز شهید می شدیم باز فردا زنده می شدیم، تا دوباره شهید شویم&#8230;</p>
<p style="text-align: center">آری&#8230; می دانم یاران همه رفتند سوی مرگ در حالی که نگران فردا هستند.</p>
<p style="text-align: center">خدایا هی ما بکش و هی زنده بگردان تا فردا نمیرد&#8230;</p>
<p style="text-align: center; color: #ff0000"><strong><font size="3">عجب دردی است&#8230;</font></strong></p>
<p style="text-align: center"><strong><font size="3"><span style="color: #ff6600">ماندن&#8230;.</span></font></strong></p>
<h3 style="text-align: center; color: #cc6600"><a href="http://www.diareranj.ir/" title="http://www.diareranj.ir/"><font size="3"><strong>دیاررنج</strong></font></a></h3>
<p style="text-align: center; color: #330066"><font color="#ff0000" size="3"><strong>قفسی تنگ به وسعت دنیا</strong></font></p>
<p style="text-align: center">&nbsp;</p>
<p style="text-align: right"><span style="color: #990000">بغض نوشت:</span></p>
<p style="text-align: right"><font style="color: #ff3300" size="4">حکایت شهادت همچنان باقیست</font></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arafat.ir/?feed=rss2&amp;p=587</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>تو تک گل باغ منی &#8230;.</title>
		<link>http://arafat.ir/?p=581</link>
		<comments>http://arafat.ir/?p=581#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Aug 2010 19:29:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arafat</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[افسران جوان جنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arafat.ir/?p=581</guid>
		<description><![CDATA[

تنها ترین داغ منی&#8230;..
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center"><a href="http://arafat.ir/wp-content/p100q.jpg" title="تک گل"><img src="http://arafat.ir/wp-content/p100q.jpg" alt="تک گل" /></a></p>
<p align="center">
<pre><strong><font color="#ff6600">تنها ترین داغ منی&#8230;..</font></strong></pre>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arafat.ir/?feed=rss2&amp;p=581</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>رمضان ماه مهر است و مهربانی&#8230;</title>
		<link>http://arafat.ir/?p=579</link>
		<comments>http://arafat.ir/?p=579#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Aug 2010 08:04:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arafat</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[افسران جوان جنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arafat.ir/?p=579</guid>
		<description><![CDATA[.
.
.
.
ضیافت نور
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>.</p>
<p>.</p>
<p>.</p>
<p>.</p>
<p>ضیافت نور</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arafat.ir/?feed=rss2&amp;p=579</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>آهای مرد بیا و امانتی تو تحویل بگیر&#8230;</title>
		<link>http://arafat.ir/?p=568</link>
		<comments>http://arafat.ir/?p=568#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Aug 2010 15:01:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arafat</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[سفرنامه ستاره ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arafat.ir/?p=568</guid>
		<description><![CDATA[ تاب ایستادن ندارم.
از رمق افتاده ام آهای مرد&#8230;
بیا و از بغلم بگیر خودت را&#8230; 
پای ام زخمی، دستم گرفتار عشق،
دلم گرفته و خسته ام از ماندن&#8230;
ازین پریشانی ازین دنیای فانی &#8230;
نامت چه بود..؟
مظاهر&#8230;
پسر که  هستی&#8230;؟
 شهید حبیب عبدالحسینی
آره مرد ما با هم کلی رفاقت داشتیم. با پدر شهیدت خیلی، خیلی بیشتر از خیلی زیاد ما [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong> تاب ایستادن ندارم.</strong><br />
از <span style="color: #ff0000">رمق </span>افتاده ام آهای مرد&#8230;</p>
<p>بیا و از بغلم بگیر خودت را&#8230;<span style="color: #ff0000"> </span></p>
<p><span style="color: #ff0000">پای ام زخمی، دستم گرفتار عشق،</span></p>
<p>دلم گرفته و خسته ام از ماندن&#8230;</p>
<p>ازین پریشانی ازین دنیای فانی &#8230;</p>
<p>نامت چه بود..؟</p>
<p style="color: #ff0000">مظاهر&#8230;</p>
<p>پسر که  هستی&#8230;؟</p>
<p><span style="color: #ff0000"> شهید حبیب عبدالحسینی</span></p>
<p>آره مرد ما با هم کلی رفاقت داشتیم. با <span style="color: #cc0000">پدر شهیدت</span> خیلی، خیلی بیشتر از خیلی زیاد ما عاشق هم بودیم و هستیم.ما قراره باز با هم باشیم&#8230;</p>
<p><span style="color: #ff0000">این وعده خداست&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify">تو آن روز فقط <span style="color: #ff0000">شش ماهه </span>بودی، توی بغلم، روی <span style="color: #ff0000">تابوت </span>پدرت، داد کشیدم، ت<span style="color: #ff0000">و بغلم که بودی!</span>  آهای ملت این بچه رفیقمه، حبیب من، جان من، روح من، کلام من، روان من، ما  همیشه و همه جا با هم بودیم. حتی وقتی که تو نبودی باز ما با هم بودیم.  زهراء هم که آمد ما بودیم. ما با هم بودیم. زهراء که رفت&#8230;باز من موندم و  هزاره خاطره از بابی شهیدت!</p>
<p style="text-align: justify">بعد همچی گم شد&#8230; دیگه هیچ چیز سر جای خودش نبود&#8230;. زهراء نبود! تو نبودی&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">  خواب دیدم یه شب حال خود به رفیقم گفتم: آهای مرد من خسته ام از ین دنیا  ازین آدم ها ازین زندگی! هیچ دلبستگی تو این دنیا ندارم&#8230; مگه می شه انسان  دلبستگی نداشته باشه  حبیب گفت: باشه الان که تو هستی&#8230; بهشت هست. همه  هستند بچه های جنگ،غصه نخور ما با هم هستیم. گفت:یکی رو می فرستم که تنها  نباشی تا من اجازت تو بگیرم&#8230; تا خبرت کنم. تابیایم پی ات&#8230; گفتم راست  حسینی یاد مون هستید&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">خندید و گفت: ما اهل <span style="color: #ff0000">وفائیم</span>&#8230; ما مردان کربلائیم&#8230; <span style="color: #ff0000">کرببلا ای حرم تربت خونبار حسین&#8230;</span></p>
<p style="text-align: center"><img src="http://arafat.ir/wp-content/dsc00069-hbib2.jpg" /></p>
<p> اینجا  تو هستی مظاهر تو بغلم&#8230; آهای مردم ببینید قنداقه شش ماهه رفیقمه &#8230; بچه شهیده</p>
<p align="baseline">خیلی  زود همچی بهم ریخت، امام گفت جنگ که تمام شد. گفت: دو نعمت بزرگ جهاد و  شهادت از دست رفت&#8230; بعد همه رفتند دنبال زندگی و گم شدند تو رنگ ها و  پارزیت های جاده های شلوغ شهر &#8230;.</p>
<p style="text-align: center"><img src="http://arafat.ir/wp-content/dsc00069-hbib4.jpg" /></p>
<p style="text-align: justify"><span style="color: #ff0000">شهید </span>حبیب  عبدالحسینی، یه نوک پا زد و از کادر پرتم کرد بیرون، بعد همه زدن زیر خنده  بعد من اخم هام رو انداختم تو دلش و قهر کردم رفتم یه گوشه، هر چه منت کشی  کرد! تحویلشون نگرفتم&#8230;.. می بینی که نیستم&#8230;.</p>
<p style="text-align: center"><img src="http://arafat.ir/wp-content/dsc00069-hbib3.jpg" /></p>
<p style="text-align: center" align="baseline">مظاهر جان این توئی رو تا بوت بابای شهیدت &#8230; شهید حبیب عبدالحسینی</p>
<p style="text-align: center"><img src="http://arafat.ir/wp-content/hbib-m-za-r.jpg" /></p>
<p style="text-align: center">وای مرد این توئی همان قنداقه شش ماه رو  سنگ قبر بابای شهید&#8230;.</p>
<p style="text-align: center">آره این خود تو هستی مظاهر عبدالحسینی فرزند شهید</p>
<p style="text-align: center">آره اون عکس ها کارمن بود &#8230;</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify">امروز  نمی دانم چرا باز باید ازت عکسی بندازم و بزارم کنار اون عکس ها و بگم هی  مرد این توئی بیا و خودت را  تحویل بگیر&#8230; گفتی از عروس رفیقت هم عکس  بنداز&#8230; بیا و عکس ها رو ببر خودت رو ببر &#8230; من از رمق افتاده ام&#8230;   دیگه تنم درد میکنه، دیگه بد جوری دلم این روز های غربت و بی کس ام را  گرفته &#8230;.</p>
<p style="text-align: justify; color: #ff0000">یه کلمه با بابات&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">آهای رفیق بیا و حالم را بپرس &#8230;</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center; color: #6600cc"><strong>بر قامت رعنای شهیدان صلوات</strong></p>
<p><strong>تا دوری ات را معنا کنم&#8230; </strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arafat.ir/?feed=rss2&amp;p=568</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>چشمانت را ببند و تا عزقدس همراه مادران ملکوت همسفر بشو&#8230;</title>
		<link>http://arafat.ir/?p=563</link>
		<comments>http://arafat.ir/?p=563#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Aug 2010 13:40:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arafat</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[تا ملکوت شهیدان]]></category>

		<category><![CDATA[میعاد در عتبات عالیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arafat.ir/?p=563</guid>
		<description><![CDATA[


اگه با پای دل در دیاررنج سفر کرده ای، دلت را واگذار و در دیار ما ساکن شو باور کنید من قسم میخورم، اینجا رنگ آسمانش جور دیگریست، رنگ دیگری حالا چشمانت را&#8230; 

چشمانت را ببند و تا عزقدس همراه مادران ملکوت همسفر شو &#8230; هستی&#8230;؟
&#160;




مادر شهید والا مقام حسن محمد علیخانی


مادر پاسدار شهید&#8221; نصرت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: justify">
<blockquote>
<p style="color: #ff3300; text-align: justify"><strong><span style="color: #000000">اگه با پای دل در <span style="color: #ff0000">دیاررنج </span>سفر کرده ای، <span style="color: #ff0000">دلت </span>را واگذار و در <span style="color: #ff0000">دیار </span>ما ساکن شو باور کنید من <span style="color: #ff0000">قسم </span>میخورم، اینجا رنگ <span style="color: #003399">آسمانش </span>جور دیگریست، <span style="color: #009900">رنگ </span>دیگری حالا <span style="color: #006699">چشمانت </span>را&#8230; <span style="color: #cc6600"><br />
</span></span></strong></p>
<p style="color: #ff3300; text-align: justify"><strong><span style="color: #000000"><span style="color: #cc6600">چشمانت </span>را ببند و تا<span style="color: #ff0000"> عزقدس</span> همراه مادران <span style="color: #000099">ملکوت </span>همسفر شو &#8230; هستی&#8230;؟</span></strong></p>
<p style="color: #ff3300">&nbsp;</p>
</blockquote>
</blockquote>
<p style="text-align: center"><img src="http://arafat.ir/wp-content/dsc00017-h10.jpg" /></p>
<blockquote>
<p style="text-align: center">مادر شهید والا مقام حسن محمد علیخانی</p>
</blockquote>
<p style="text-align: center"><img src="http://arafat.ir/wp-content/dsc00020-h5.jpg" /></p>
<p style="text-align: center; color: #ff0000"><strong>مادر پاسدار شهید&#8221; نصرت محمد علیخانی، فرمانده گردان تخریب</strong></p>
<p style="text-align: center" align="baseline">خدایا روح و جان و دل ما را از شهداء جدا مکن &#8230;</p>
<p style="text-align: center"><img src="http://arafat.ir/wp-content/dsc00015-r10020.jpg" /></p>
<p style="text-align: center; color: #ff3300" align="baseline"><strong>مادر معظم </strong><strong>شهید </strong><strong>والا مقام: نعمت الله کلانتری</strong></p>
<p style="text-align: center"><img src="http://arafat.ir/wp-content/dsc00027-p010p.jpg" /></p>
<p style="text-align: center; color: #ff0000" align="baseline"><strong>مادر معزز </strong><strong>شهید </strong><strong>والا مقام: غلامرضا لکزائی</strong></p>
<p style="text-align: center"><img src="http://arafat.ir/wp-content/dsc00037-yu102.jpg" /></p>
<p style="text-align: center">خانواده شهید معظم :<span style="color: #ff0000"> محمد علی احمدی</span>، مسئول بهداری جنگ لشکر ۲۵ کربلا</p>
<p style="text-align: center; color: #cc3300"><strong>خدایا دستم را بگیر و دلم را رها مکن&#8230;</strong></p>
<p style="text-align: center; color: #cc0000"><strong><a href="http://emtedad.ir/"> نشریه امتداد که همه جا همراه و یاورمان هست&#8230;.</a></strong></p>
<p style="text-align: justify"><strong style="color: #ff0000">بغض نوشت&#8230;</strong></p>
<p style="text-align: justify"><strong style="color: #ff0000"> </strong>گفتی نام و نان آوری&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">  عزیزم تا بحال لقمه ای نان خشک هم از جائی گدائی نکرده ایم. حتی یک ریال  از جائی بابت سایت دیاررنج و  همه کار ها حتی گروه بسیج تلویزونی من نگرفته  ام اگر نهادی ارگانی شخصی حتی یک ریال پرت کرده پیش ما بیاید و فریاد  بزند. درین سال ها همه مخارج سایت را از حقوق م که برای مخارج زندگی ام  بوده  گذاشته ام. هیچ در آمدی تا بحال درین راه نداشته و نگرفتم. نه سکه  زری نه خانه مجللی&#8230; تا کنون از هیچ سهمیه ای  استفاده نکردیم. اصلا حتی  یک برگ معرفی نامه ام نگرفته ام. گفتند ابروی نخبگان را با وصف لباس  پوشیدنت برده ای، دهه شصت و کتانی و شلوار خاکی گذشته، گفتند چند استاد  دانشگاه شیک پوش نویسنده نخبه بشدت از دست ت عصبانی اند&#8230;دلم برایشان سوخت  برای قبیله ام&#8221;برای قبیله بی قبله ام سوخت.</p>
<p style="text-align: justify">چرا  نفهمیدند که مرا موج لیلی گرفته است&#8230; موج مجنون&#8230; آری من هیچ گدائی  نکرده ام نمی کنم. گفتم همه پرونده ها را بسوزانیدو&#8230; هیچ پروژه ای را  قرارد نبسته ام&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">من استادم رضا مصطفوی است هر چه بگوید&#8230; گفتم نصیحتم کن&#8230; نصیحتم کرد.. تقوا تقوا تقوا &#8230; ایمان</p>
<p style="text-align: justify">نیصحتم کرد و درهارو بستم و نشستم&#8230; باشهیدان&#8230;<br />
مدتی است موبایلمقطع&#8221;کفشهایمکهنه.&#8221;مهم نیست انشالله همچی روبراهه&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">خدا هست&#8221;خط فیکس&#8230;. فیکس &#8230;. تمام / جا افتاد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify">بعضیها هم راه رو بستند. نفس م بند انداخت. اما کم سوئی نفسی هست&#8230; انشالله</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arafat.ir/?feed=rss2&amp;p=563</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>داغ جنگ&#8230; برو سهم خودت را بگیر&#8230;.</title>
		<link>http://arafat.ir/?p=552</link>
		<comments>http://arafat.ir/?p=552#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Aug 2010 16:48:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>arafat</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[افسران جوان جنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://arafat.ir/?p=552</guid>
		<description><![CDATA[

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://arafat.ir/wp-content/mabar-b-z-m.jpg" title="تفحص"></a></p>
<p style="text-align: center"><a href="http://arafat.ir/wp-content/mabar-b-z-m.jpg" title="تفحص"><img src="http://arafat.ir/wp-content/mabar-b-z-m.jpg" alt="تفحص" width="356" height="529" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://arafat.ir/?feed=rss2&amp;p=552</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
