سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

در کنار حرم آقا امام رضا زندگی وحی گونه خودمان را شروع کردیم

کدمطلب : 17237

شهید مهدی باقری


در کنار حرم آقا امام رضا زندگی وحی گونه خودمان را شروع کردیم


نویسنده: غلامعلی نسائی


جهت ازدواج خانواده ی شهید باقری اصرار داشتند که مجلس مجللی برگزار نمایند اما این شهید بزرگوار می گفت؛ وجود این همه شهید، شما چگونه از من چنین درخواستی می کنید. لذا با هم به زیارت مشهد مقدس رفتیم.


و در کنار حرم آقا امام رضا زندگی وحی گونه خودمان را شروع کردیم.


همیشه کارهای شهید در زندگی جلوه ی الهی داشت هر وقت شهید در کنارم بود احساس می کردم در دانشگاه بزرگ انسان سازی هستم صحبت های مهدی همچون آیه های مقدس قرآن از آسمان نازل می شد و بر قلب و جانم می نشست.مهدی عاشق جبهه ها بود و برای رفتن به جبهه بیتابی می کرد زیرا او معشوق خود را در جبهه ها می دید. همیشه به من میگفت دنیا محل امتحان است. یک بار قرار به زیارت خانه خدا برود اما وقتی دید جبهه نیاز به نیرو دارد جبهه را بر زیارت خانه خدا ترجیح داد.


مهدی میگفت: آنجا فعلا سنگی بیش نیست خدا در متن جبهه هاست. او با رفتن به جبهه در آن سال به زیارت خود خدا نایل آمد و به آرزوی شیرینش رسید.عشق به جبهه آنقدر در دل او اثر گذاشته بود که وقتی در سال 66 در دانشگاه رازی باختران قبول شده بود.اظهار داشت فعلا باید سنگر های اصلی را پر کرد. مهدی هر باری که به جبهه می رفت عاشق تر از قبل می شد.


در آخرین باری که به جبهه می رفت گویا فرشتگان الهی او را با خبر کرده بودند لذا می خواست هر چه زودتر به قافله عاشقان ابا عبدالحسین (ع) به پیوندد . چرا که او با تک تک دوستان و آشنایان و غریبه ها خداحافظی کرده بود و از همه حلالیت طلبید.مهدی برای رسیدن به مولاش آقا امام حسین(ع)دلتنگ شده بود.بله مهدی با همه ی زیبایی ها و با همه ی مظاهر وجبروت دنیا وداع کرده بود.آخرین شبی که مهدی در منزل بود حالات عجیبی داشت لذا مرا سخت نگران کرده بود.


لذا آن شب تا صبح نخوابید ومشغول نوشتن وصیت نامه ودعا ونیایش با خدای مهربان بود.چهره ی مهدی به قدری نورانی شده بود که دوست داشتم فقط بنشینم به چهره ی زیبا ودوست داشتنی اش نگاه کنم.صبح آن روز فرا رسید مهدی با همه خداحافظی کرد ورفت.


وقتی مهدی عزیز به شهادت رسید خبر شهادتش خیلی برای همه سخت بود انگار زلزله آمده بود همه گریه می کردند اما چون بخاطر خدا بود برای همه شیرین و دلنشین بود. مهدی عزیز همچون حضرت ابولفضل دست وپایش قطع وسوخته شده بود وهمانند شهیدبهشتی از روی دندانها شناخته شد.درداخل جیب مهدی عزیز عکس حضرت امام قرآن کوچک پارچه ی سبز متبرک امام رضا(ع) که اولین روز زندگی را آنجا آغاز کرده بودیم در حرم آقا علی ابن موسیب الرضا تبرک کرده بود و بدین وسیله شناخته شد.


الان از اینکه همسر شهید هستم به خود می بالم وافتخار می کنم اما فقدان چنین همسر فداکاری را با هیچ چیز دنیا نمی توان پر کرد.بنده با تمام وجودم حضور مهدی را در چیزی نمی خواهم وتنها آرزویم عشق به اهلبیت و ادامه ی راه شهیدان است تا بتوانم همچون حضرت زینب پیام رسان خون شهداء باشم. من با تمام وجودم به مهدی عزیز قول می دهم پرچمی را که با دستان این شهداء برافراشته شد هرگز برزمین نگذارم.



Share

نارنجستان هور

نظرات کاربران

نارنجستان