سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

علی خوش لفظ، راوی کتاب وقتی مهتاب گم شد آفتابی شد

کدمطلب : 17238


نسیمی جان فزا می آید / بوی کرب و بلا می آید+فیلم و عکس


رزمنده دفاع مقدس «علی خوش لفظ» پس از تحمل سال‌ها رنج به درجه رفیع شهادت نایل شد/ ماجرای در آغوش کشیدن «شهید زنده » توسط رهبرانقلاب از زبان شهید: دردهایم بادیدن آقا تسکین یافت/ سردار سلیمانی: همه شهداء و حقایق آن دوران را در چهره‌ی تو دیدم



آقا! شما خیلی دارید درد می‌کشید، زجر می‌کشید؛ به هر حال این بحث اختلاس‌ها و حقوق‌های نجومی را می‌گویید، اینها گوش نمی‌دهند. یک چیزی بگویید که ما آرام بشویم؛ ما همچنان فدائی شما هستیم؛ دوست داریم - مثل همین که آقای متوسّلیان (اگر بود می‌گفت) - شما بیشتر از این درد نکشید و این همه آزار نبینید؛ واقعاً گوش (نمی‌کنند)، نمی‌دانم؛ یعنی ما حاضریم فدائی بشویم و به‌هرحال بیفتیم جلو. یک نکته که آراممان کند
گروه اجتماعی هوران: «علی خوش لفظ» از جانبازان ۸ سال دفاع مقدس پس از تحمل سال ها رنج جانبازی به شهادت رسید. وی در عملیات رمضان، مسلم بن عقیل، والفجر ۵، کربلای ۴ و کربلای ۵ حضور داشته و نهایتاً در عملیات کربلای ۵ تیر به نخاع وی خورده و به شدت مجروح می شود که پس از این واقعه، از این مجروحیت رنج می برد و مکرراً در بیمارستان بود. «وقتی مهتاب گم شد» عنوان کتاب خاطرات این شهید است که پیشتر مورد عنایت رهبری انقلاب هم قرار گرفته و قاسم سلیمانی نیز در خصوص آن دل نوشته ای دارد که در آن از شوقش برای شهادت می گوید. جمشید (علی) خوش لفظ، راوی کتاب «وقتی مهتاب گم شد» در بیمارستان خاتم الانبیا تهران بر اثر عوارض شیمیایی ناشی از ۸ سال دفاع مقدس به یاران شهیدش پیوست.

Video Player
00:00Use Left/Right Arrow keys to advance one second, Up/Down arrows to advance ten seconds.00:00


video_2017-12-20_10-49-35.mp4 | دانلود فیلم

نظر رهبر انقلاب درباره راوی کتاب وقتی مهتاب گم شد


بچّه‌های همدان؛ بچّه‌های صفا و عشق و اخلاص؛ مردان بزرگ و بی‌ادّعا؛ یاران حسین (علیه‌السّلام)؛ یاوران دین خدا .. و آنگاه مادران؛ مردآفرینان شجاع و صبور .. و آنگاه فضای معنویّت و معرفت؛ دلهای روشن، همّتها و عزمهای راسخ؛ بصیرتها و دیدهای ماورائی .. اینها و بسی جویبارهای شیرین و خوشگوار دیگر از سرچشمه‌ی این روایت صادقانه و نگارش استادانه، کام دل مشتاق را غرق لذّت میکند و آتش شوق را در آن سرکش‌تر میسازد.


 


راوی، خود یک شهید زنده است. تنِ بشدّت آزرده‌ی او نتوانسته از سرزندگی و بیداری دل او بکاهد، و الحمدلله ربّ العالمین. نویسنده نیز خود از خیل همین دلدادگان و تجربه‌دیدگان است. بر او و بر همه‌ی آنان گوارا باد فیض رضای الهی؛ ان‌شاء‌الله. 95/10/18


 


درباره‌ی نگارش این کتاب، آنچه نوشتم کم است؛ لطف این نگارش بیش از اینها است. مقدّمه‌ی کتاب یک غزل به تمام معنی است. 95/10/18


 


کتاب «وقتی مهتاب گم شد» قبل از آنکه شرح زندگی علی خوش لفظ باشد، روایتی عینی از یک واقعه‌ی تاریخی است که موجب شد سرنوشت خیل وسیعی از مردمان ایران تغییر کند. علی خوش لفظ که نامش را بخاطر نزدیکی تولدش با ولیعهد پهلوی، جمشید گذاشته‌اند، سال‌ها بعد در نوجوانی، همزمان با وقوع انقلاب اسلامی خود نیز دچار تحول و دگرگونی در اهداف و آرمان‌ها می‌شود. همین انقلاب درونی باعث می‌شود که او در اولین اعزام به جبهه نام خود را به علی خوش لفظ تغییر دهد و سرانجام زندگی‌اش هم تغییر کند. علی پانزده ساله در عنفوان جوانی با اصرار فراوان خود به جبهه اعزام می‌شود و آنجاست که درمی‌یابد شهادت ارمغانی است که با ترک خود بدست می‌آید، اما گویی قرار است علی خوش لفظ با تنی مجروح و خسته زنده بماند، تا سال‌ها بعد ماجرای وصل حدود هشتصد دوست و برادرش را برای ما روایت کند.


قسمت های از گفت و گوی شهید با رهبر انقلاب
چندماه گذشته، پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR فیلم و متن بخش‌هایی از این دیدار و گفت‌وگوی صمیمانه را به مناسبت برگزاری ششمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت و رونمایی از تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «وقتی مهتاب گم شد»، منتشر کرده بود که اکنونبه بازخوانی آن می پردازیم؛


خوش‌لفظ: فقط یک نکته بگویم؛ ببخشید من بسیجی آقای متوسّلیان بودم در دزلی و درگیری‌های اوّل جنگ، فقط می‌دانم اگر الان جاویدالاثر آقای متوسّلیان اینجا بودند، یک نکته می‌گفتند: اینکه آقا! شما خیلی دارید درد می‌کشید، زجر می‌کشید؛ به هر حال این بحث اختلاس‌ها و حقوق‌های نجومی را می‌گویید، اینها گوش نمی‌دهند. یک چیزی بگویید که ما آرام بشویم؛ ما همچنان فدائی شما هستیم؛ دوست داریم - مثل همین که آقای متوسّلیان (اگر بود می‌گفت) - شما بیشتر از این درد نکشید و این همه آزار نبینید؛ واقعاً گوش (نمی‌کنند)، نمی‌دانم؛ یعنی ما حاضریم فدائی بشویم و به‌هرحال بیفتیم جلو. یک نکته که آراممان کند به هر حال (به ما بگویید).



معظّمٌ‌له: آرام باشید. این چیزهایی که شما می‌بینید، اینها حوادث طبیعی یک راه دشوار به سمت قلّه است؛ هیچ انتظار نباید داشت که اگر ما می‌خواهیم برویم به قلّه‌ توچال یا قلّه‌ دماوند، در راه چاله نباشد، سنگ نباشد، باد نباشد، دود نباشد، گاز نباشد؛ مگر می‌شود؟ امّا داریم می‌رویم، داریم می‌رویم، عمده این است. اصلا نگران نباشید؛ این حوادث وجود دارد؛ اگر این حوادث نبود باید تعجّب می‌کردید. حالا به‌مناسبت حضور آقایان، من در این جلسه خیلی بنا ندارم حرف بزنم، بنا دارم حرف بشنوم، امّا حالا شما ما را به حرف گرفتید.


خوش‌لفظ: ببخشید.


معظّم‌له: نه عیبی ندارد. یک لشکر فرهنگی، یک جبهه‌ فرهنگی، حمله کرده به انقلاب و به نظام جمهوری اسلامی؛ یک عدّه هم جانانه دارند از آن دفاع می‌کنند، جانانه دفاع می‌کنند؛ همین کتابها، همین نوشته‌ها. علّت اینکه می‌بینید من این‌قدر به شاعر انقلاب و به نویسنده‌ انقلاب ارادت دارم و قلباً علاقه دارم، علّتش این است؛ چون می‌بینم اینها دارند چه‌کار می‌کنند، چون می‌بینم در مقابلشان چه کسی ایستاده و چه کسانی ایستاده‌اند و چه‌کار دارند می‌کنند، این را من دارم می‌بینم؛ و می‌بینم که یک عدّه‌ای سینه‌چاک ایستاده‌اند. شما راه هم که می‌روید، دارید مبارزه می‌کنید؛ شما، امثال شما آقای خوش لفظ! خوش لفظ، خوش معنا، خوش خواب،


یکی از حضار: خوش رفیق!


معظّمٌ‌له: خوش‌رفیق،


یکی از حضار: خوش زخم!


معظّمٌ‌له: خوش‌زخم ــ بله ــ یعنی شماها همین‌طور که دارید راه می‌روید، نفس می‌کشید، حرف می‌زنید، اظهار وجود می‌کنید، این خودش مبارزه است، این خودش دفاع است، یک دفاع فرهنگی است. این آقایان که شعر می‌گویند، کتاب می‌نویسند، کتاب منتشر می‌کنند، کارهای گوناگون فرهنگی می‌کنند ــ [مثل] تحقیقات فرهنگی ــ اینها همه سینه ‌سپرکردن است. تقریباً چهل سال از انقلاب گذشته، توقّع بوده که دیگر اینها نباشند، امّا شما می‌بینید دارد رویِش پشت سرِ رویِش جلو می‌آید. اینها شوخی است؟


خوش‌‌‌لفظ: با نفَس شما است آقا.


معظّمٌ‌له: نه نفَس [ما نیست]، اراده‌ الهی است؛ ما همه وسیله‌ایم؛ ما کسی [نیستیم]؛ بخصوص حالا بنده که هیچ ولی شماها چرا. ما کسی و چیزی نیستیم. امّا می‌خواهم بگویم اینکه شما می‌گویید «آرامش، آرامش»، من آرامش دارم. من هیچ ناراحت [نیستم]. بعضی‌ها می‌آیند می‌گویند «ما دلمان به حالتان خون است»؛ می‌گویم بیخود! من راحتم، من دارم حرکت می‌کنم، من دارم حرکت را می‌بینم، برای من روشن است که دارد چه اتّفاقی در کشور می‌افتد؛ بله البتّه، دشمنی هست، مخالفت هست، اگر نبود باید تعجب می‌کردیم، گروه‌هایی هستند «سازمان‌یافته»، برای ضربه‌زدن از روزنه‌ فرهنگ، از روزنه‌ هنر؛ با هم ارتباط دارند، پول خرج می‌کنند، پول می‌گیرند، خیانت می‌کنند، خباثت می‌کنند، پست‌فطرتی نشان می‌دهند - از این کارها همه[شان] دارند می‌کنند - برای اینکه یک جوری، نگذارند این انقلاب حرکت بکند؛ انقلاب هم دارد حرکت می‌کند، سینه‌اش را سپر کرده؛ آمریکایی‌ها اقرار می‌کنند به شکست، صهیونیست‌ها اقرار می‌کنند به شکست، آنهایی هم که احمق‌تر از این هستند که اقرار کنند - مثل سعودی‌ها و مانند اینها، چون مغرورند، احمقند ــ اقرار نمی‌کنند، امّا در دلشان اقرار می‌کنند، این است قضیّه. نخیر، هیچ نگران نباشید!


 



خوش‌‌‌لفظ: الحمدللّه؛ خدا سایه‌ شما را ان‌شاءاللّه برای ما حفظ کند.


معظّمٌ‌له: خدا ان‌شاءاللّه سایه‌ شماها را کم نکند، سایه‌ رزمندگان را کم نکند، سایه‌ خانواده‌های شهدا را کم نکند. خانواده‌های شهدا گاهی می‌آیند اینجا پیش من؛ اصلاً زبان انسان قاصر است از اینکه این حالتی را که اینها دارند، توصیف کند. زن نسبتاً جوان که فرزند جوان‌تر از خودش رفته جبهه و در سوریه شهید شده، آمده و با یک شهامتی حرف می‌زند و با یک گذشتی حرف می‌زند! خب می‌دانید، حالا با وضع دوران دفاع مقدّس هم فرق دارد؛ آنجا صدای توپ دشمن را همه می‌شنفتند، اینجا صدای توپ را فقط گوشهای شنوا می‌شنوند، همه نمی‌شنوند، درعین‌حال در یک چنین شرایطی، این مادر، این همسر، این پدر [جوانشان را می‌فرستند]. چند روز پیش از این، یک عدّه‌ای از آنها اینجا بودند؛ من اسم یک خانواده‌ای را آوردم، پدر خانواده [آمد]، دیدم یک مردی آمد جوان ــ خودش جوان بود، شاید مثلاً چهل و چند سال یا چهل و دو سه سال ــ این جوانش را، پسرش را [فرستاده بود]. گفتم پسر بزرگت بود؟ گفت بله. پسر بزرگِ جوانِ مثل گل را فرستاده سوریه! اینها مهم است؛ چیزهای عجیبی است. این انقلاب یک چیز عجیبی است؛ حتّی شماها هم که رفته‌اید در دلش و آن‌جور کار کرده‌اید، هنوز به آن اعماق و ریزه‌کاری‌هایش نرسیده‌اید؛ ما که بیشتر از شما نرسیده‌ایم؛ خیلی این انقلاب چیز عجیبی است. این برای اربابهای دنیا، حالاحالاها دردسرها خواهد داشت؛ این اوّل کار است الان. زنده باشید.



گفت‌و‌گویی منتشرشده با شهید علی خوش‌لفظ، راوی کتاب «وقتی مهتاب گم شد»

به‌عنوان نخستین سؤال، لطف بفرمایید خودتان را معرفی بفرمایید و بگویید چه اتفاقی افتاد که به جبهه رفتید؟

بنده علی خوش لفظ هستم، در حقیقت دو اسم دارم: جمشید، نام زمان قبل از انقلاب من بود که از همان ابتدا دوست نداشتم این نام را، و علی که نام پس از انقلاب من است.

چند روز پس از آغاز جنگ بود که توفیق داشتم در کردستان به حاج احمد متوسلیان بپیوندم و افتخار آن بر پیشانی من حک شود. من همیشه خجالت می‌کشیدم که بگویم اسمم جمشید است، در همان روزهای ابتدایی جنگ تحمیلی در جاده‌ خون یکی از برادران رزمنده که نامش علی بود، سرش قطع شد و شهید شد. از همان زمان یک نامه برای خانواده نوشتم که من اگر زنده ماندم و شهید نشدم نامم علی است و دیگر مرا جمشید صدا نکنید. من پانزده ساله بودم که به مانند همه‌ی برادران دیگر برای حمایت از ولی‌‌فقیه زمان به جبهه رفتیم.

چه اتفاقی افتاد که راضی شدید خاطرتان پس از این مدت زمان طولانی به عنوان یک کتاب منتشر شود؟

واقعیت این است که افراد بسیار بالاتر و بزرگ‌تری از من وجود داشتند که به ما یاد دادند، باید در گمنامی کار کرد. سال‌ها پیش قرار بود خاطرات بنده منتشر شود، اما من با خودم گفتم این بر خلاف مشی شهدا است و مانع از انتشار آن شدم. تا اینکه شنیدم آقا گفته‌اند وظیفه‌ رزمندگان با تحویل دادن سلاح در جبهه‌ها تمام نشده است، وظیفه‌ او زمانی تمام می‌شود که خاطرات و آن فرهنگ جبهه‌ها را برای نسل‌های آینده و جوانان به یادگار بگذارد. این صحبت آقا باعث شد تا من احساس تکلیف کنم که این کار را انجام دهم و دوست عزیزمان جناب آقای حسام اعلام آمادگی کردند. بنده هم تنها یک شرط گذاشتم که این کار تنها برای خداوند باشد و اسم من هم تا جایی که می‌شود نیاید. به همین دلیل اسم کتاب هم وقتی مهتاب گم شد گذاشته شد که به شهید محمدعلی محمدی که یک انسان و طلبه‌‌ی وارسته و با ایمان بود ارتباط دارد.

سعی کردیم هر فصل کتاب را به نام و یاد یکی از عزیزان شهیدی که احساس دین به آن‌ها داشتم، قرار دهیم. در حال حاضر هم از عزیزان و خانواده‌های شهدایی که با هم ارتباط داشتیم، اما اسمی از آن ها نیامده است پوزش می‌خواهم، چون دوستان متخصصی که کار انتشار کتاب را انجام می‌دادند گفتند حجم کتاب نباید بیشتر از این شود و منتخبی از خاطرات را انتخاب و منتشر کردند.

حقیقت این است که بنده به همه‌ برادران اطلاعات عملیات که با هم صیغه‌ برادری خوانده بودیم احساس دین می‌کنم. از حدود ۹۵ نفر، هشتاد و دو نفر شهید و بقیه جانبازان بالای هفتاد درصد هستند. به ویژه به فرمانده‌ عزیزمان شهید علی چیت‌سازیان احساس دین می‌کنم.

شما در سن نوجوانی به جبهه رفتید و جوانی خود را در جبهه سپری کردید و امروز نیز در جامعه حضور دارید، آیا به‌نظر شما نسل جوان امروز اختلاف یا تفاوتی با نسل جوان دوران دفاع مقدس دارد؟

من با قاطعیت می‌گویم که با این همه تهاجم و فشار‌هایی که دشمن در حوزه‌ی فرهنگی به جوانان ما وارد می‌آورد، باز هم جوانان ما سربلند هستند. مشاهده می‌کنیم که از تمام اقشار کشور در جبهه‌ی مقاومت حضور می‌یابند. دانشجو، طلبه، بازاری و همه نوع جوانی را شما در این جبهه مشاهده می‌کنید.

واقعیت این است که جنگی که در حال حاضر در سوریه و عراق و یمن وجود دارد، خیلی سخت‌تر از دفاعی بود که ما در کشور خودمان داشتیم و رزمنده‌ها لشگر دشمن متجاوز را می‌دیدند، اما این جوانان برای دفاع به جایی رفته‌اند که دشمن‌شان با ایدئولوژی به کشتار آدم‌های بی‌گناه می‌پردازند. حضرت آقا در دیداری که ما خدمت‌شان رسیدیم فرمودند هرکسی به اندازه‌ وسع و توان خودش وارد عرصه‌ دفاع در جبهه‌ فرهنگی بشود. بنده بسیار آرامش دارم در این راه، مسیر در حال طی شدن است. هر مسیری هم دست‌انداز‌های خود را دارد اما مهم این است که این مسیر در حال طی شدن است و قطعا فضل الهی شامل حال ما می‌شود. همین جمله‌ی آقا به ما هم آرامش داد و نگرانی‌های‌مان را برطرف کرد. به‌نظر بنده فرهنگ دفاع مقدس کار خود را کرده است و نمونه‌ی آن را می‌توانیم در راهیان نور، در حرکت‌ها و اردوهای جهادی که به روستا‌ها و مناطق محروم می‌روند مشاهده کرد. من قاطعانه می‌گویم که جوانان امروز مانند همان جوانان و حتی بهتر از آن‌ها هستند. ما باید سیر انقلاب را در نظر بگیریم که الحمدلله بسیار خوب پیش می‌رود.



پس از انتشار کتاب «وقتی مهتاب گم شد»، انتظار استقبال از آن را از رهبر انقلاب داشتید؟

نه، اصلا. برای من جالب بود آقا با این مشغله‌ای که دارند، چگونه کتاب را با این دقت مطالعه کرده‌اند. آقا گفتند ما یک قفسه‌ی کتاب داریم در
کنار اتاق خودمان که در آن چند صد جلد کتاب وجود دارد، من بعضی وقت‌ها آن‌قدر مشغله‌ام زیاد است که رویم را از کتاب‌ها برمی‌گردانم تا آن‌ها را نبینم و به کار‌های اجرایی برسم. چند هفته قبل به صورت اتفاقی کتاب شما را دیدم و آن را خواندم و بعد از آن هم با الطاف‌شان ما را شرمنده کردند.

شما به دیدار رهبر انقلاب دعوت شدید، درباره‌ این دیدار و اتفاقاتی که در آن جلسه افتاد توضیحی بفرمایید.

ما دو دیدار خدمت حضرت آقا رسیدیم. دیدار اول با برادران نویسنده و ناشر بود و دومی همراه خانواده خدمت رسیدیم. در دیدار اول، خب بنده وضعیت جسمانی مناسبی نداشتم و زمانی که اطلاع دادند به دیدار دعوت شده‌ایم من بستری بودم. فکر هم می‌کردم که یک دیدار عمومی است. بنده خیلی حالم بد بود و با زحمتی که سردار مجیدی کشیدند توسط آمبولانس به تهران آمدم. هنگامی که برای نماز وارد آن اتاق شدیم فهمیدم که دیدار عمومی نیست. وقتی آقا از در وارد شدند احساس کردم مالک اشتر امیرالمؤمنین(ع) وارد شدند و بنده به احترام بلند شدم. آقا اشاره کردند شما خوش‌لفظ هستید؟ من منقلب شدم که آقا من را می‌شناسند. ایشان من را در آغوش گرفتند و نوازش کردند و چفیه‌ی خودشان را به من دادند. من تا چند لحظه قبل از این دیدار درد زیادی داشتم، اما وقتی آقا را دیدم تمام دردهایم تسکین یافت.

در همان لحظه انگار من را کاملا می‌شناسند، از خانواده و مادرم احوال‌پرسی کردند و من متحیر بودم که چگونه آقا کتاب را با این دقت خوانده‌اند. وقت نماز که شد، آقا گفتند برای آقای خوش‌لفظ صندلی بیاورید تا روی صندلی نماز بخوانند، من تعجب کردم که ایشان از کجا می‌دانند من نمی‌توانم روی زمین نماز بخوانم؟ نماز را که می‌خواندیم، واقعا احساس نمازهای جبهه و آن صفای خاصش افتادم. پس از نماز بنده یک سؤالی از حضرت آقا پرسیدم و ایشان حدود بیست دقیقه جواب آن را دادند. بعد هم خودشان انگشترشان را هدیه دادند به بنده. یک تسبیح شاه مقصود هم دادند و گفتند این را هم به همسرت، هدیه بده. در پایان این دیدار حضرت آقا فرمودند ان‌شاءالله یک‌بار هم با خانواده بیایید.

دیدار دوم هم بنده به همراه خانواده دعوت شدیم که تنها بودیم و ناهار مهمان حضرت آقا بودیم. حقیقتاً تمام این خستگی‌های پس از جنگ و درد‌های آن با این تفقد و محبت زیادی که آقا داشتند از تن من و خانواده‌‌ی ما رفت. آقا چندبار فرمودند که برادران شما شهید شدند، بنده گفتم یکی از برادران من شهید شده است و دیگری فوت شده‌اند. آقا فرمودند امیرتان را می‌گویید دیگر؟ بنده گفتم: بله. آقا گفتند مگر ایشان در جزیره‌ی مجنون نبودند؟ بنده گفتم بله آقا، امیر پس از بازگشت از عملیات خیبر یک بیماری خونی گرفت و درگذشت. آقا فرمودند نه ایشان شهید است. آقا با چنین دقتی کتاب را خوانده‌ بودند و ما را دل‌گرم کردند که ما دو برادر شهید داریم. مادر بنده متنی را آماده کرده بودند از طرف مادران شهدا خدمت آقا خواندند و از آقا خواستند تا فرصتی فراهم شود و مادران شهدا به دیدار‌شان بیایند که آقا گفتند ان‌شاءالله و اشاره کردند که ترتیب چنین دیداری داده شود. در آخر دیدار آقا به بنده گفتند: خوش لفظ! ما باز هم همدیگر را می‌بینیم.


دل‌نوشته سردار سلیمانی درباره کتاب «وقتی مهتاب گم شد»
سردار سرلشکر حاج قاسم سلیمانی فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، پس از مطالعه‌ی کتاب «وقتی مهتاب گم شد» یادداشتی را خطاب به جانباز سرافراز آقای علی خوش‌لفظ نوشته است که پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR متن آن را منتشر می‌کند.


 


بسمه‌تعالی
عزیز برادرم علی عزیز
همه شهداء و حقایق آن دوران را در چهره‌ی تو دیدم
یکبار همه خاطراتم را به رخم کشیدی. چه زیبا از کسانی حرف زده‌ای که صدها نفر از آنها را همینگونه از دست دادم و هنوز هر ماه یکی از آنها را تشییع میکنم و رویم نمی‌شود در تشییع آنها شرکت کنم. ده روز قبل بهترین آنها را -مراد و حیدر را- از دست دادم، اما خودم نمی‌روم و نمی‌میرم، در حالی که در آرزوی وصل یکی از آن صدها شیر دیروز له‌له می‌زنم و به درد «چه کنم» دچار شده‌ام. امروز این درد همه وجودم را فراگرفته و تو نمکدانی از نمک را به زخم‌هایم پاشاندی. تنهای تنهایم.



عکست را بروی جلد بوسیدم ای شهید آماده رفتن و دوست ندیده‌ام که بهترین دوستت را در کنارم از دست دادی. امیدوارم سربلند و زنده باشی تا مردم ایران در زمین همانند دب اکبر در آسمان نشانی خدا را از تو بگیرند و به تماشایت بنشینند.
برادر جامانده‌ات
قاسم سلیمانی
۹۶/۱/۳۰


بعدالتحریر: این نوشته در مقابل آن دستخط مخلص عارف حکیم، ولی و رهبرم و عشقم ارزشی ندارد.
قاسم سلیمانی
۹۶/۲/۱۸

Share

نارنجستان هور

نظرات کاربران

نارنجستان