سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

حماسه 25 مجنون کربلایی

کدمطلب : 12094

حماسه ۲۵ مجنون کربلایی لشکر ۲۵ کربلاهوران: پسرکی چهارده ساله بودم، اهل روستای جلین گرگان، مثل یک خواب می‌ماند. «شب 22 بهمن57 پریدم روی دیوار بلند پادگان لشکر 30 گرگان، حاج غلام صادقلی، دستم را گرفت و مرا بالا کشید.


با هم پریدیم وسط پادگان لشکر، همه بودند، پانزده ساله‌ها، بیست‌ساله‌ها، سی‌ساله‌ها هم آمده بودند. همه با هم پادگان را تصرف کردیم. امام که فرمان داد، دلدادگی آغاز شد. بسیجی شدم.


حاج غلام فرمانده‌ام، فرمانده تدارکات لشکر 25 کربلا، یک قبضه کلاشینکف توی بغلم گذاشت و از دیوارهای بلند جنگ بالا رفتم. پابه‌پای جنگ، همراه همرزمانم، جنگیدم. دفاع کردیم، گلوله خوردم، ترکش خمپاره، شیمیایی شدم، با لباس فرم سپاه و سربند یازهرا وقتی مرا به‌نام خواند:


تو بیا، انت تعال اهنا، تعال تعال! فقط تو بیا، با آن افسر بعثی، رو در رو ایستادم. به فاصله یک متر، ما 25 نفر و تا چشم کار می‌کرد، نیروی‌های بعثی، وسط مجنون جنوبی، ساعت یازده صبح، به بچه‌ها گفتم: هرکس از پشت تیر بخوره، شهید نیست، هرکی فرار کنه امام حسینی نیست، هرکی بره زهرایی نیست، هرکی فرار کنه از ما نیست.


اگر می‌خواهیم ثابت کنیم! میدان جنگ اینجاست. کربلا اینجاست، عاشورا اینجاست. ایستادیم به قامت، استوار و مردانه جنگیدیم، شهید شدیم و زخمی، اسیر و جانباز، اما هرگز فرار نکردیم. به کربلا پشت نکردیم.


آری، حالا آن پسر چهارده ساله بسیجی، امروز معلمی است ساده روستایی، مردی است سفید موی، شیمیایی، اما هرگز ذره‌ای از هویت و آرمان خویش، همراه ارزش‌ها و آرمان‌های امام زیر سایه ولایت، آن فرمانده گردان مسلم و مالک، دست از ولایت و امام خویش بر نداشته، هرگز...



آری، زیر سایه ولایت، دفاع همچنان باقی‌ست....



خیلی از نیروها، بیش از سه ماه به مرخصی نرفته بودند. خستگی در چهرة آن‌ها موج می‌‌زد و من همه احساسم این بود که شاید تحمل این همه رنج و سختی و فشار جنگ را نداشته باشند. هر روز تهدیداتی را از عراق و صدام می‌‌شنیدیم که به کجا حمله خواهد کرد. عراق به‌شدت خودش را تجهیز کرده بود.


از طرفی آمریکا عملاً وارد معرکه جنگ شده و غرب و شرق هم به‌شدت برای تجهیز ادوات جنگی عراق تلاش می‌کردند و ما شاهد حضور خیلی از ادوات جنگی غرب، حتی بدون استتار بودیم. دیگر کار جنگ از این حرف‌ها و پنهان‌کاری‌ها گذشته بود. صدام به ذلت کشیده شده و استوانه غرب در حال فروپاشی بود.

اواخر خرداد بود و تابستان داشت شروع می‌‌شد. هوا خیلی گرم بود. توی سنگر در حال استراحت بودم که بی‌سیم مرا صدا ‌زد، آن‌طرف خط فرماندهی لشکر بود. سریعاً به ستاد فرماندهی «لشکر 25 کربلا» احضار شدم. به محض ورودم سردار مرتضی قربانی گفت: گردان را آماده کن. برو جزیرة مجنون را از لشکر 92 زرهی اهواز تحویل بگیر. یکی از بهترین خصلت‌های ما بچه‌های جنگ، همین اطاعت از فرماندهی بود.


همه به این موضوع مثل واجبات دینی نگاه می‌کردند، و در عمل نیز این‌چنین بود. روحیه اطاعت‌پذیری رزمنده از فرمانده که همین‌‌طور سلسله‌مراتب به حضرت امام می‌رسید. اطاعت امر کردم و به مقر گردان برگشتم. برای نیروهای کادر و فرماندهان گروهان‌ها و دسته‌ها دستور را ابلاغ کردم. ناگهان صلواتی بلند برپا شد و همه عازم مقر گروهان‌ها و دسته‌ها شدند تا خود را آماده عزیمت به جبهه مجنون نمایند.

گردان به صف شد و نیروها نسبت به موقعیت و وضعیت جزیره‌مجنون توجیه شدند. مثل عصر عاشورا، بچه‌ها را گفتم هر کس قصد زنده ماندن و زندگی دارد، جزیره را انتخاب نکند که بازگشتی در کار نخواهد بود؛ نه اینکه بخواهم شما را به قتلگاه ببرم، ببینید عزیزان من، آنجا شرایط سخت‌تر از همه عملیات‌هایی است که تاکنون شرکت کردید.


حرفم این نیست که خدای نکرده شما می‌ترسید و اهل دنیائید و زندگی دنیایی را بهتر می‌‌پسندید. می‌دانید عاشورائیان نیز در چنین شبی چون شما سر بر آستان الهی سپردند و به معراج رفتند. به همه شما سبکبالان عاشق که تاکنون مانده‌اید، ایمان دارم که شما اگر نبودید، من فرمانده گردان مسلم، این گردان همیشه خط‌شکن، اصلاً حرفی برای گفتن نداشتم. فرمانده را شما فرمانده می‌کنید. من به تنهایی از خودم چه دارم که بگویم؟ پس دعا کنید فردا نزد خدا روسفید باشیم.


ناگهان همهمه بلند شد و دل‌ها به شیون کشیده شد. گفتم: می‌مانید یا می‌روید؟ اگر بمانید بازگشتی برای رفتن نیست. ناگهان هق‌هق گریه‌ها و فریاد «یاحسین شهید» و «یازهرا»یی غریب بلند شد.



گردان را به یک ستون در دل شب به نقطه‌ای امن کنار یک رودخانه پُرآبی انتقال دادیم و آنجا مستقر شدیم و آموزش فشرده غواصی را در آنجا آغاز کردیم. بچه‌ها دل‌سپرده بودند و کار‌ها خودبه‌خود آسان می‌شد. در طول سه‌روز نیرو‌ها غواصی در آب را آموختند و با شرایط ناهمگون منطقه هور کاملاً توجیه شدند. سختی‌ها از دست می‌رفت و جای سختی و مشقت عشق می‌نشست. بین بچه‌ها سرخوشی عاشقانه عاشورایی، پر شده بود.



سی‌ام خرداد 67 با هماهنگی لشکر، خط را به مسافت 1700 متر تحویل گرفتیم و بلافاصله شروع به کانال‌کنی و سنگرسازی کردیم. دقیقاً به‌خاطر دارم، همان زمان رادیو و تلویزیون عراق نوید جنگی دیگر در جزیره‌مجنون را در ساعت 3:15 دقیقه چهارم تیرماه 67 می‌‌داد. از ساعت تحویل خط تا ساعت 12 شب سوم تیرماه، کانال‌کنی و سنگرسازی ادامه داشت. با توجه به اطلاع از حمله دشمن، سه ساعت نیروها استراحت مطلق داشتند. نیروها وسیلة دفاعی‌‌شان کلاش بود و تیربار و آرپی‌جی و در کنار تجهیزات سخت جنگ، تجهیزات نرم، چون ایمان و تقوا و اعتماد و اعتقاد و اطمینان، به هدفی که برایش می‌جنگند و دفاع می‌کنند.



چه سعادتی ابدی است که اگر در این مبارزه علیه کفر شهید بشویم. یعنی همه انس و محبت و عشق و شور آخرین دم انسان، در چگونه پریدن نهفته است. چه سخت است برای یک رزمنده جنگ که عاقبت جان خویش را غیر از شهادت به عزرائیل بسپارد. پس دنیازدگی را رها، دل به عاشورا باید سپرد. به لفظ دنیایی تغذیه مناسب نبود، اما تن خاکی نیز در آنجا وجود نداشت، که بچه‌ها از این دست سختی‌ها رنج ببرند. همه از همه تعلقات به دنیا و خاک رها بودند.

روحیه‌ بچه‌ها در غروب روز سوم تیرماه بسیار عالی و خوب بود و حضور آیت‌الله نورمفیدی، نماینده حضرت امام در خط موجب شادی و ایجاد روحیه بسیار خوب در نیروها گردیده بود.

پس از استراحت و یک وقفه کوتاه نیرو‌ها را آماده باش صددرصد دادم. جنگ در روبه‌رو به‌سوی ما پیش می‌آید. آماده نبرد باشید. و در کمین دشمن. وقت موعود فرا رسیده، بچه‌ها سربند‌ها را محکم کنید. بند دل‌ها را بکشید. وقت رزم فرا رسید. هل من ناصر ینصرنی...

ساعت دقیقاً3:10 دقیقه بامداد بود. هیاهوی دل‌ها بیداد می‌کرد. ذکر بود و مناجات. دل بود با شهید کربلا، یکی سر در آستین دل، اشک می‌ریخت. و آن دیگری فرصتی یافته بود تا سر بر سجود نهد. شهدا پا به پای بچه‌ها، همه آمده بوند، همه آماده رزم، دفاع، همه بودند... حال عجیبی بود...

آری حال عجیبی داشتیم. شهید سیداحمد حسینی، از خانواده پنج شهید اوزینه؛ شهید قاسم اکبرنژاد؛ جانباز سیدحمید میرآئیز؛ شهیدعباس سلامتی‌؛ غلام‌حسین و محمدرضا ایزد؛ حسین تازیکی؛ جانباز رسول ولیعی؛ آزاده علی‌اکبر فندرسکی در گروهان میثم و اراده مستحکم و قوی شهید جاویدالاثر احمد مؤمنی‌؛ حسن‌زاده (یادگار شهیدسیدعلی دوامی ‌و شهید مجتبی علمدار) و شهید علی‌محمد شریعتی‌؛ شهید لاغری‌؛ آزاده عزیز عقیل عرب؛ شهید جعفر نظری؛ شهیدقاسم تفکر‌؛ شهیدجعفری؛ شهید نوچمنی؛ شهید بروگردی، در گروهان سلمان‌فارسی؛ و وفاق و همدلی احمد گنجی و مجتبی نظری؛ شهید شریعتی؛ شهید کمیزی؛ شهید آزاده صادق‌علی شکری‌؛ قربان ایزد؛ رمضان عرب‌مفرد؛ پاسدار شجاع اسکندر اصغری‌بابلی؛ حسن عابدینی؛ شهید نوید خسروی؛ شهیداحمد نجفی؛ و همراهی فرمانده تیپ، حاجی‌علی‌ میرشکار، نوید یک دفاع جانانه را می‌‌داد. و می‌رفت که وسط معرکه کرببلا، باز کربلا جان بگیرد.

دقیقاً ساعت 3:15 دقیقه هوا مثل روز روشن شد. حتی می‌‌شد سوزن را از روی زمین پیدا کرد. توپخانه، موشک، خمپاره و انواع سلاح‌های منحنی‌زن شروع به شلیک و انفجار کردند. قلب زمین منفجر شد. دل آسمان سرخ، بر تن زمین رعشه نشسته بود. هر چه در دل زمین وجود داشت، تنش می‌لرزید، از این همه انفجار، تو گویی یکی ـ یکی سیاره‌های آسمانی در وسعت کم استقرار ما می‌افتاد و متلاشی می‌شد و صدایش همه کره زمین را در بر می‌گرفت. فراتر از مرگ چیست؟ که به استعاره‌اش بیاورم. من! عاجزم از این واقعه، که توصیفش کنم. نه در تحمل می‌گنجد و نه تاب دل به شنیدنش، آن حال به وصف نمی‌آید و در تحمل نمی‌گنجد و عاقبت فهمیدن از آن نیز عاجز است.



لحظاتی دشمن در روی سر نیروهای ما منطقه را بسیار خشن و طاقت‌‌فرسا و هولناک کرده بود. همه ذکر به لب و با فریاد الله‌اکبر آمادگی خود را برای مقابله با نیروهای زمینی دشمن اعلام ‌‌کردند.

فریاد زدم همه جان‌پناه بیابند. بگذارید دشمن خودش خسته و ناتوان دست از این همه خشونت خواهد کشید، بچه‌ها در جان‌پناه‌ها بمانید تا دشمن خسته بشود.

مهمات اندک بود و فرصت‌ها غنیمت، داد زدم فقط با فاصله پنجاه‌متر گلوله به گلوله، وسط سینه ظلم، مهمات را الکی هدر ندید. گلوله‌ها اینجا ارزشمند هستند. هر گلوله می‌تواند یک خط دشمن را بشکند. مبادا که الکی بی‌توجه‌ایی کنید. هر تیر که می‌زنید فقط خدا را در نظر بگیرید. برای رضای خدا دل به شلیک به وسط قلب دشمن بسپارید. خدا با ماست.

با هر گلوله یک دشمن را ساقط کنید تا خدا از شما راضی باشد. هر گلوله یک فریاد رسای الله‌اکبر بود که قلب دشمن را می‌درید. در دل تاریکی وقتی دشمن را نشانه می‌رفتند و با فریاد الله‌اکبر و یاحسین‌شهید شکلیک می‌کردند، نعرة کشته‌شدگان عراقی بلند بود.

گردان مسلم با اندک مهمات کاملاً دشمن را تحت سیطره خود داشت. وقتی که عراقی‌ها به عجز افتادند. و اراده باطل‌شان سنگ شد و پاشید و تلفات سنگینی را متحمل شدند. من از جا بلند شدم. می‌دانستم دقایقی بعد دست به زشت‌ترین عمل وحشیانه خواهند زد. عراقی‌ها هر جا کم می‌آوردند و در آستانه شکست قرار می‌گرفتند، دست به هر چه نامردی در عالم هستی بود، می‌زدند.

سنگر به سنگر حفره به حفره دویدم و داد کشیدم، ماسک‌هاتون را بزنید، ماسک‌هاتون را بزنید، بچه‌ها شیمیایی زدند شیمیایی زدند، پیش‌دستی کردم می‌دانستم که چه اتفاقی در راه هست. و خودم برای اینکه نیرو‌ها را توجیه کنم باید آخرین نفری می‌شدم که ماسک را به صورتم می‌زدم. باید دم به دم فریاد می‌کشیدم و بچه‌ها را از عاقبت نیت شوم دشمن آگاه می‌ساختم. هنوز به ته خاکریز نرسیده بودم که بمب‌های شیمیایی یکی پس از دیگر در میان هجمه سنگین آتش دشمن روی سرمان هوار شد.

کم‌کم هوا در حال روشن‌شدن بود و به‌شدت منطقه آلوده شده بود. ناگهان قایق‌های دشمن مقابل ما ظاهر شدند. همان لحظات اولیه هجوم وحشیانه عراقی‌ها، کمین شهید علی‌محمد نقدی، که با رشادت تا آن لحظه مقاومت می‌کرد. در حال تصرف دشمن بود. بسیم‌چی‌ام داد زد و زانو زدم پای بی‌سیم، سیدابوالفضل حسینی، با حالی غریبانه، پشت بی‌سیم داد زد: تقی خداحافظ، تقی خداحافظ، در میان صدای مهیب قایق‌های عراقی و رگبار گلوله، سید تند تند می‌گفت: خداحافظ، خداحافظ... دیدار ما بهشت... بهشت.... بهشت،... بهشت. صدای سید خاموش شد، دل آسمان را غم فرا گرفت و آسمان با همه دلتنگی‌ها و فراقش هوار شد توی دلم، دردم به وسعت آسمان دلم را غریبی و غربت سر گرفت.... فراق یاران ... سید خاموش.. من غریب...



صدای سیدابوالفضل که قطع شد. بی‌سیم از دستم افتاد، لحظه‌ای سست و بی‌حال، صدای دل‌نشین سید روح‌ام را گداخت، جان و دل و روانم را به آتش کشید. و از درون می‌سوختم، خدایا عاقبت بچه‌ها چه خواهدشد.

سه ـ چهار دقیقه بعد قایق‌های عراقی از کمین سید عبور کردند. و سید را در پشت سر وانهادند. خدایا بر سر بچه‌ها چه آمده است. سید چی؟ شهید شده.. اسیر... یا همه زخمی در آب غرق شده‌اند...

عراقی‌ها درست رسیدن به پنجاه متری ما، به کلیه نیرو‌ها دستور دادم با همه توان به طرف عراقی‌های در حال پیشروی هجومی آتش بریزند. اگر نیروهای عراقی از ما بگذرند خدا می‌داند تا کجا را تصرف خواهند کرد. از طرفی دیگر از سمت جاده اصلی خیبر مکان پدافندی گردان مسلم، درگیری با گردان‌های دیگر عراقی ادامه داشت. دقایقی بعد ناگهان فریاد الله‌اکبر بچه‌های گردان مسلم از سمت خیبر نشان از تسلط‌شان به عراقی‌ها داشت. همه به هلاکت رسیدند. یک عده فرار کردند و فقط یک نفر عراقی توانست خودش را به خاکریز برساند، که البته بچه‌های گردان از جمله سیدرحیم میرکریمی‌، حسن کریمی، عماد دادور و مجتبی پهلوان و دیگر نیروها دست او را گرفته و از وسط سیم‌خاردار و میدان مین بیرون آوردند و او را به اسارت گرفتند.

ساعت هفتِ صبح بود که کشته‌های عراقی درون قایق‌های‌شان کاملاً دیده می‌‌شدند. وقتی‌که به چهره نیروها نگاه می‌‌کردی، اراده بسیار قوی را که ناشی از ایمان قوی و بالاست، مشاهده می‌‌کردیم و خوشبختانه در این نبرد اولیه ما فقط سه‌نفر مجروح دادیم. باید مقاومت می‌کردیم تا دشمن نتواند به هورالعظیم و جاده اصلی آن دست پیدا کند.

آرامش یک ساعته کل جبهه را فرا گرفته بود. نیروهای امدادگر به مجروحین رسیدگی می‌‌کردند. همان مهمات کمی ‌که بود بین نیروها تقسیم شد و درخواست مهمات بیشتر از حاج‌رستم میقانی شد. گفت؛ هفده کیلومتر پشت سر شما دشمن مسلط شده و راه عقبه شما کاملاً دست عراقی‌هاست. اعلام کردیم که اگر خدا بخواهد، با چوب و چماق هم مقابل عراقی‌ها خواهیم ایستاد و مقاومت خواهیم کرد. خبر رسید که گردان مالک‌اشتر سقوط کرده و بعد از خبر، فرمانده گردانش حاج‌حسین نام‌نژاد، از بچه‌های آمل را دیدم زخمی‌ و نگران بود.

فرماندهی لشکر، سرپرستی گردان مالک را هم به گردان مسلم‌بن عقیل محول کرد و سریع شروع به سازماندهی مجدد کردیم. 25 نفر از نیروهای آماده دست‌چین و برای پس گرفتن خط گردان مالک‌اشتر راهی شدیم. همراه ما ابراهیم هم حاضر بود؛ بچه بسیجی محله امام‌رضا(ع) که همراه حسین جنتی آمده بود. او با حسن کریمی‌که او هم از نیروهای خوب گرگانی‌ است، به‌عنوان کمک‌ تیربارچی سیدعماد آماده شدند. روحیه عجیبی داشت؛ مخصوصاً زمانی‌که من به سیدعماد گفتم یک متری من حرکت کن و تقریباً جلوی صف یک هیجان خاصی در چهره او و سیدعماد می‌‌دیدم.



فقط 25 نفر می‌شدیم که بنا بود زیر آن آتش سنگین یک گلوگاهی را که گردان مالک از دست داده بود. نگه داریم، عراقی‌ها دورمان زده بودند، از پشت بچه‌های گردان میثم درگیر بودند، اگه عراقی‌ها از این گردنه عبور می‌کردند. همه بچه‌های باقی‌مانده از گردان‌های مالک و میثم و مسلم، اسیر و شهید می‌شدند. آتش سنگین دشمن لحظه به لحظه بیشتر می‌شد.



دشمن فاو را پس گرفته بود. شلمچه زیر آتش سنگین، توپخانه، هلی‌برد‌ها، هواپیماهای عراقی، از زمین و هوا روی سر بچه‌ها، سرب مذاب می‌ریختند، غرش وحشت‌انگیز کاتیوشا‌ها، آرپی‌جی، تک‌تیراندازهای سمج وحشی بعثی، خمپاره‌های سرگردان، تیربار‌ها، تک‌تیرانداز‌ها، صدای هول‌انگیز شنی تانک‌ها، زمین می‌نالید. ضجه می‌زد، گریبان می‌درید،. جزیر مجنون جنوبی، بچه‌ها سرسختانه مقاومت می‌کردند. فرصتی نبود. فرصت‌ها غنیمت بود. گردان، گروهان شده بود. گردان مالک فرمانده نداشت. گروهان‌ها، دسته‌ها فرمانده نداشتند. نیرو‌ها یا شهید یا زخمی، ارتش بعث، به‌طرز هول‌انگیزی خاکریز‌ها را یکی پس از دیگری می‌شکست. از یک طرف لشکر 92 زرهی، موقعیت‌اش را به آتش سنگین دشمن سپرده بود. عراق از ساعت سه و پانزده دقیقه نیمه‌شب که پاتک سنگین‌اش را آغاز کرده بود. بدون لحظه‌ای توقف، یکی پس از دیگری، خاکریز‌ها را اشغال می‌کرد. طلائیه سقوط کرده بود. و پاسگاه شهابی درست در شانزده کیلومتری پشت سرمان به تصرف دشمن در آمده بود. و ما در حلقه محاصره دشمن بدون آب و غذا و با تجهیزات اندک نظامی، گردان مسلم در یک گلوگاه حساس قرار داشت. حاج‌کمیل، جانشین لشکر، از وسط معرکه جنگ، مرا فرا خواند. پشت بی‌سیم گفت: برادر تقی گردان مالک را تحویل، الحاق کن به گردان مسلم، فرماندهی دو گردان با تو، نیروهایت را از معرکه بیرون بکش تا دستور بعدی، گفتم: کمیل، من با نیروهایم اتمام حجت کرده‌ام. اینجا مقابل دشمن، می‌ایستیم. دفاع می‌کنیم. یا کشته یا اسیر، موقعیتم را تحویل عراقی‌ها نمی‌دهم. گردنه‌ای بود حساس، اگر چه اندک بودیم اما پُرتوان و با ایمان راسخ تا آخرین قطره خون‌مان ایستاده بودیم. با لحظه‌ای غفلت، همه چیزمان از دست رفته بود. روز‌هایی که هرگز از ذهن هیچ‌‌یک از بازماندگان گردان مسلم پاک نخواهد شد. درگیری ادامه داشت و ما مقاومت می‌کردیم. یک کمربند امنیتی در برابر عراقی‌ها بودیم. نیرو‌ها خسته و گرسنه، اما پُرتوان بودند. ایمان، صلابت است و استقامت. دشمن پاتک سختی زده بود و دم به دم بر حجم آتش افزوده می‌شد. در دل آسمان غوغایی به ‌پا بود. زمین پیوسته می‌لرزید. اگر زمین توان سخن گفتن داشت، ضجه می‌زد و فریاد که این چه آشوبی است بر من.

تقریباً صد متر از انتهای قعر گردان مسلم‌ابن‌عقیل حرکت کرده بودیم که مقابل‌مان یک صف طویل چندصد متری را به‌صورت بسیار منظم و با لباس کامل سبز سپاه دیدیم که عراقی‌ها آن را به‌عنوان حربه جنگی استفاده کرده بودند تا ما را به اشتباه بیندازند. همین‌طور که کیلومتر‌ها خط و محور‌ها را شکسته بودند. حسن جنتی، عزیز کدایی، اکبر کلبادی، عیدمحمد کوهسار دست‌شان را توی دستم قرار دادند، هیجانی به‌پا شد. به نیروهای گردان گفتم که نباید فرار کنیم، باید بجنگیم. در حال فرار، هر کدام از پشت گلوله بخوریم. شهید نیستیم. یاد‌تان باشد. شهید نیستیم. هیچ‌گونه شلیکی نه از طرف ما نه از طرف دشمن صورت نمی‌‌گرفت. فرمانده عراقی، ما را به تسلیم دعوت می‌کرد و می‌گفت بیایید اینجا. انت تعال النا، تعال تعال! تعال...



جوابش به عربی این بود که تو بیا اینجا.



لحظه به لحظه به هم نزدیک‌تر می‌شدیم. عراقی‌ها آن‌‌قدر جلو آمده بودند به فاصله سی متری، لباس فرم سپاه و با سربند یازهرا و بازوبند سرخ یاحسین رودررو، لحظه حساسی بود. دقیقاً ساعت یازده و نیم صبح، وسط جزیره مجنون جنوبی، حسین جنتی بی‌سیم‌چی‌ام، داد زد تقی عراقی‌اند. تقی عراقی‌اند. گفتم: باشند می‌دونم عراقی‌اند. سپاه یزیدن، چهره‌ها کاملاً مشخص بود. از دور هم نمایان بود. آخر لباس سپاه به تن هرکسی نمیاد. مگر اهلش، تا رسیدن به بیست متری‌ام، داد زدم، هر کی فرار کنه، از پشت تیر بخوره شهید نیست، هرکس فرار کنه شهید نیست، هر کس فرار کنه امام حسینی نیست، هر کس بره زهرایی نیست، اگه می‌خواهیم ثابت کنیم میدان اینجاست،کربلا اینجاست.

عماد دادور، اکبر کلبادی پشت سرم، حدود ده متری فاصله داشتیم. رودررو، افسر عراقی با لباس فرم سپاه، سربند یازهرا، هیکل‌ها درشت، دو تا بی‌سیم‌چی دو طرفش و تا چشم کار می‌کرد، رِجِه نیرو‌هایی که از پشت سر همرائیش می‌کردند. ما کلاً 25 نفر بودیم. اما مسلط به عراقی‌ها، رسیدن 5 متری‌مان، من کلتم را آماده کردم، او یک کلاشینکف توی دستش، و من همه حواسم را جمع کردم به کلاشینکفش که منتظر بودم کوچک‌ترین حرکتی بکند، بزنمش، افسر عراقی درست رسید دو متری‌ام گفت: تعال، تعال... انت تعال النا، تعال تعال! رسیدیم رو در رو، دو متری هم، دوباره حسین جنتی داد زد تقی جلو نرو عراقی‌اند عراقی‌اند... تند تند... گفتم: ساکت شو! حسین ساکت شو... رسیدیم یک متری هم، فرمانده عراقی با دو بی‌سیم‌چی قدر دو طرفش من با کلت، او با کلاشینکف، باز من همه حواسم به دست‌های او، همین که کلاشش را تکان داد من با کلت زدم زیر گلوش، با پشت خوابید، و مثل گاو نعره کشید و خرناسه سر داد. خون از وسط حنجره‌اش فوران کرد.



فاصله یک متر بود، دو بی‌سیم‌چی عراقی به سرعت، عقب برگشتند، داد زدم، دادور بزنش...بزن‌شان.. بی‌سیم‌چیا رو بزن، همین‌طور که فریاد می‌کشیدم. بلند الله‌اکبر گفتم با کلت زدم به کتف بی‌سیم‌چی عراقی، نیفتاد. دوباره داد کشیدم. دادور بزنش. دادور بزن، بچه‌ها، بزننین، عزیز فرجی، اکبر کلبادی، عماد دادور، حسن کریمی، نیم‌متری، پشت سرم همه حواس‌شان به من بود. بچه‌ها از قبل هماهنگ، یک صدا چنان الله‌اکبری گفتند و شروع کردند به رگبار روی عراقی‌ها، تیربار عماد دادور، نوار تیربار حسن کریمی، آرپی‌جی معصومی، نیروهای ما همزمان با شلیک گلوله، اسلحه و گلوله سنگین‌تری چون شعار الله‌اکبر یازهرا و یاحسین دشمن را دنبال کردند. شهید ابراهیم کریمی، بسیجی پانزده ساله، ‌چنان با شجاعت خاص نوار تیربار را درون تیربار هدایت می‌‌کرد و فریاد الله‌اکبر سر می‌داد و با دشمن می‌‌جنگید، من فقط غرق در حرکات الهی و شجاعانه او بودم و شلیک کلاش بقیه نیرو‌ها، و الله‌اکبر، بی‌سیم‌چی‌ها از پشت گلوله خوردند و نعره کشیدن افتادند. فرمانده که افتاد بی‌سیم‌چی‌ها که کشته شدند. هول افتاد تو دل عراقی‌ها و پا به فرار گذاشتند.

خدایا تو شاهدی که غرش گلوله آرپی‌جی و تیربار این 25 بسیجی، چنان ترس و وحشت در دل عراقی‌ها انداخته بود که همه پا به فرار گذاشتند.

آن‌ها فکر می‌کردند یک گردان نیرو پشت سرم کمین کردند. وقتی فریاد الله‌اکبر و تیربارها و رگبار گلوله بچه‌ها روی سرشان بارید، هول کردند. و دستپاچه شدند. فرمانده‌شان هم کشته شده بود. پا گذاشتند به فرار، دویدیم دنبال‌شان، گفتم بچه‌ها ترسیدن، بکشیدشان، چنان فرار می‌کردند، فقط داد می‌زدم بچه‌ها غفلت نکنید، دنبال‌شان کنیم، اگر کوچک‌ترین غفلتی می‌کردیم، به لحاظ اینکه دارند فرار می‌کنند و ما پیروز میدانیم، برمی‌گشتند و کافی بود، یک رگبار به طرف ما بزنند. همه بچه‌ها زمین‌گیر می‌شدند، وقتی همه با هم تو آن رگبار گلوله‌ها الله‌اکبر و یاحسین و یازهرا سر می‌داندند اصلاً لحظه‌ای عراقی‌ها توقف نمی‌کردند، حتی کوچک‌ترین نگاهی به پشت سرشان نمی‌انداختند. درست یک کیلومتر و هفت‌صد متر دنبال‌شان کردیم. و رسیدم انتهای خطی که گردان مالک سقوط کرده بود. مستقر شدیم، دو ساعت که گذشت عراقی‌ها دوباره با تانک و توپ به طرف ما حمله کردند، عراقی‌ها ما را با پدافند می‌زدند. چاره‌ای نبود دستور رسید باید بکشید عقب و مجبور به عقب‌نشینی شدیم.

سال‌ها از این حماسه کربلایی می‌گذرد، حتی لحظه‌ای آن شجاعت‌ها از ذهن بچه‌ها پاک نمی‌شود. و نخواهد شد. امروز نیز بچه‌ها همه صف اول مبارزه قرار دارند. مبارزه با کسانی که نه ولایت را قبول دارند و نه خط امام را، آن‌روز که رزمنده‌ها دلیرانه در جبهه‌ها می‌جنگیدند. خیلی‌ها هم بودند. که در پشت سر توی شهر با رزمنده‌ها می‌جنگیدند. و امروز نیز روی سفره انقلاب خودشان را پهن کرده‌اند و از بسیجی، بسیجی‌تر شدند، از شهدا شهیدتر، تصویر بعضی بچه‌های جنگ را، شهدا را از تاریخ جنگ حذف می‌کنند. آفتابی شده‌اند و سهم خودشان را از جنگ می‌خورند. جنگی که حتی لحظه‌ای پا به آن نگذاشتند. حتی بدرقه رزمندگان هم نمی‌رفتند. اما امروز استخوانی در گلو شده‌اند. شده‌اند دِق دل بچه‌های جنگ. این‌ها حتی یک روز هم پای‌شان را توی جبهه‌ها نگذاشتند. فرصت‌ها را غنیمت شمردند تا امروز داغ بزرگی باشند روی دل بچه‌های جنگ.



آری، ابراهیم کریمی، نیز آن‌روز آن بسیجی پانزده ساله، وسط مجنون‌جنوبی، شجاعانه جنگید و خدا خواست او زنده بماند و زندگی کند و آخر هم زندگی خود را مزین به علم و دانش نماید و برای احقاق حق مظلومان تلاش نماید و مظلومانه، با تفکر ناب بسیجی بر آمده از آرمان‌های حضرت امام، ولایت‌مدار و دادستان بلوچستان، در سال گذشته توسط منافقین ترور و مرگی سرخ را جهت رسیدن به کاروان دوستان شهیدمان برگزید و به آنان ملحق شد. آری، شهادت نصیب هرکسی نمی‌شود. مگر اهلش، خدا او را نگه داشت تا بار دیگر پیکر پاکش، خیابان‌ها و کوچه‌های شهر ما را که بوی تعفن و ضدفرهنگ پُر کرده، معطر سازد و ما را یادآور شود که: هان‌ ای مردم و ای یادگاران دفاع‌مقدس، هنوز در باغ شهادت بسته نشده است و البته اهلش را می‌‌خواهد که خداوند او را به این باغ رهنمون سازد. شهادت هنر مردان خداوند است و حکایت شهادت همچنان باقی‌ست. فقط باید دل به شهادت بدهی، تا آفتاب کی رخ پنهان کند و تا سایه کی در رسد. و نوبت ما نیز فرا رسد و در عالمی دیگر با رفقای شهیدمان گرد هم آیم.../


نویسنده: غلامعلی نسائی

Share

نارنجستان هور

نظرات کاربران

  • نام...

  • نام...

    سلام به طور اتفاقی سایت شما رو دیدم وقتی مطلب آقای نسایی رو خوندم بفکر افتادم کاری که مدتهاست دنبالش بودمو انجام بدم برادر من هم رزمنده گردان 25 بود اون شهید شده میخوام راجع به نحوه شهادت اش بدونم اگر امکان داره ایمیل آقای نسایی را برام بفرستین شاید بتونن بهم کمک کنن.ممنونم

نارنجستان