سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

سواد، شرط تحول نیست

کدمطلب : 12264

نویسنده: غلامعلی نسایی
هوران: گوشه گمنامی‌اش را به هیج قیمتی نمی‌فروشد. حاضر نیست سینة پر از رازش را بشکافد و سخنی از خود بگوید. چهل‌وچهار ماه در جبهه‌ها رزمیدن، معرفت بی‌شمار از همرزمانش آموختن، خاک جبهه را وجب کردن، از مین و کمین گذشتن... بسیجی بی‌سیم‌چی گردان مسلم، هم‌پای فرمانده لشکر 25 کربلا سردار «مرتضی قربانی» دویدن، خبرهای تلخ و شیرین شکست و پیروزی را مخابره کردن.

«حاج محمدعلی قندهاری»، بسیجی روستایی شیمیایی جبهه‌های نبرد، معلم دبستان ابتدایی، می‌خواهد چون روزهای جنگ، همان بسیجی بی‌رنگ و ساده باقی بماند. می‌خواهد در گوشة گمنامی خویش و در حاشیة جنگل انبوه به یاد بلندقامتان؛ زیر سایة سروهای سبز جنگلی، که حالا برای او نمادی از سروقامتان به خون خفته، همرزمان شهیدش هستند. در کنار جنگلی با درختان انبوه که سرشاخه‌های خود را به دیوارخانه‌اش پهن کرده و حالا به همسایگی هم درآمده‌اند. در خلوت خاموش دلش به یاد شب‌های سنگر روزگار بگذراند. «تا سایه کی در رسد و آفتاب کی رخ پنهان کند. بار دیگر با همرزمان خویش در عالمی دیگر، چون شب حمله هم‌دوش درآیند.»

ای کاش می‌شد که او را در گوشه گمنامی‌اش برهانیم، به سینه پر از رازش سرک نکشیم، که خود نیز چنین می‌خواست. اما چه سود که ما را با زخم‌های بسیار در این راه از قافله بازرهانیده‌اند. تا به رسم روزهای عاشقی بار دیگر در نبردی دیگر، قلم را به جای قناسه، به کف گرفته و بر سینه سر به مهر همرزمان خود بتازیم،‌ای برادر، می‌دانم که تو نیز چون منی، اجر تو در کتمان کردن، و اجر من در افشا کردن؛ باشد که تاریخ در خود بجوشد و در افق وجود تو و همرزمانت قله‌های بلند تکامل انسانی را به نظاره بنشیند.



با صدای شکستن در چوبی اتاق، از خواب پریدم. نور کم‌رنگی از شیار کوه، از لای جنگل انبوه، چشمانم را می‌زد. مردی با سبیل‌های کلفت و صورت پهن در مقابلم ایستاده بود و کلة گنده‌اش، مانع از رسیدن نور تیز خورشید به چشمانم می‌شد. مانند پلنگ جنگلی نعره می‌کشید. چهار نفر دیگر دوره‌ام کردند. یکی از ساواکی‌ها سیلی محکمی به صورتم زد و مچ دست‌های نازکم را در پنجه‌های زمختش فشرد. تنم به لرزش افتاد و دلم به تپیدن. مرد ساواکی یک ریز می‌غرید و دوستانش خانه را به هم می‌ریختند. رختخواب‌ها را با تیغ تیزی پاره می‌کردند.


بالش‌هایی که مادرم از پر مرغ، برای زیر سرمان درست کرده بود. مرد گندة سبیلوی ساواکی، پر‌ها را هوا می‌داد و مثل گرگ زوزه می‌کشید: «پس این اعلامیه‌های خمینی رو کجا قایم کردین؟» از جا بلند شد. با کفش‌های نوک‌تیز گربه‌ای‌اش، محکم به ساق پایم کوبید: «شیخ قربان کجاست؟» ناگهان به خودم آمدم. تازه فهمیدم شیخ و دوستانش چرا شبانه به جنگل می‌روند و نیمه شب بازمی‌گردند. همیشه در اتاق را از پشت می‌بستند و ساعت‌ها با هم حرف می‌زدند. یاد چند روز پیش افتادم که از روزنة کوچک پنجرة اتاقشان، دزدکی دید می‌زدم! آنها چیزی را توی لوله بخاری هیزمی پنهان می‌کردند و رویش را با گل می‌بستند.

«شیخ کجاست؟ پدر و مادرت کجا هستن؟» سیلی دیگری به گوشم نواخت. نوجوان دوازده ـ سیزده ساله‌­ای بودم. بچه‌های جنگل دل شیر دارند. مچ دستش را گاز گرفتم و محکم فشار دادم. دهانم مزة بدی گرفت. او جیغ می‌کشید و من می‌فشردم. ناگهان برادرم «شیخ قربانعلی» پرید وسط اتاق. نمی‌دانم از کجا سبز شد.


دلم ریخت. مگر او نمی‌دانست که برای چه خانه را قرق کرده‌اند. مردم «نومل» پشت در خانه ما جمع شده بودند. نه تنها هیچ کدام از اهالی، حتی خودم هم نمی‌دانستم که شیخ قربانعلی قندهاری، هفده سال است که علیه شاه به مبارزه برخاسته و صدای فریادش تا دل پایتخت رفته است. حالا آنها فقط شیخ قربانعلی قندهاری را می‌خواستند. دستم را به دست‌های شیخ دست‌بند زدند و از میان انبوه مردم، که در کوچه‌های خاکی و پیچ‌درپیچ نومل به تماشا نشسته بودند، عبور دادند. شیخ هیچ نمی‌گفت. برعکس من، نه می‌لرزید و نه می‌ترسید. ما را به زیرزمین مخوفی بردند. با دیوارهای سخت بتونی، فضایی نیمه تاریک؛ مثل شب‌های جنگل بی‌آسمان، بی‌مهتاب و تاریک! یک نفر با کت و شلوار آمد. چیزی از گردنش آویزان بود که تا آن روز ندیده بودم. سیگار گوشة لبش را برداشت. چوبی مثل ترکه انار در دستش می‌چرخاند و می‌غراند.

«ده نفر خرس گنده رو فرستادم، برین شیخ قربان رو بیارین، یک هفته است رفتین گور پدرتون! حالا دو تا بچه فسقلی رو برای من آوردین! جواب سرهنگ رو چی بدم؟ چشم امید اعلی‌حضرت به ساواکه!» مثل اینکه رئیسشان بود. محکم با ترکه‌اش به پای یکی از لباس شخصی‌ها زد. مأمور، انگشت اشاره‌اش را به سوی ما دو نفر برد و گفت: «جناب سرگرد، این همون شیخ قربانعلی و این نیم‌وجبی هم که دستم رو گاز گرفت، برادرشه! محمدعلی.» سرگرد دو قدم جلو آمد. صورتش مثل گربه برافروخته شده بود.


نعره‌ای زد: «شیخ قربان، شیخ قربان که میگن همینه!» شیخ یک قدم جلو رفت و من را با خودش کشید و گفت: «قربانعلی، آقای ساواک!» ساواکی با چوب زد تو صورت شیخ و فریاد زد: «خفه شو. یه ساله خواب و خوراک رو از ما گرفته این پسر فسقلی! گمشید از جلو چشمم. زود این دوتا فسقلی رو ببرید.» شیخ قربانعلی یک قدم جلو گذاشت و گفت: «بله. من همان شیخ جوانم جناب. من قربانعلی قندهاری‌ام. این برادرم رو ول کنید، کاره‌ای نیست. من اعلامیه‌های امام خمینی را توی شهر پخش کردم.» مرد ساواکی با نام امام خمینی برآشفت و با لحن تمسخرآمیزی گفت: «خمینی، خمینی.» شیخ پرید وسط حرفش و گفت: «امام خمینی».

ناگهان چیزی تمام وجودم را پر کرد. امام خمینی مانند شعله‌ای در وجودم زبانه کشید و همة وجودم را تسخیر کرد. عاشق‌اش شدم. این خمینی کیست که برادرم برایش جان می‌دهد؟ نام امام، کم‌کم به من هویت بخشید. در وجودم دم‌به‌دم رشد کرد.


امام را شناختم. مبارزه علیه فساد و ظلم و تباهی را. هر روز که رشد می‌کردم، در گذر این رشد، امام بیشتر نیز در وجودم شکل می‌گرفت. ردپای امام تا ابد به سینه‌ام نقش بست. امام که آمد، هویت اصلی انقلاب که نمایان شد، بسیج که به فرمان امام تشکیل شد، با درایت به آن پیوستم و عنوان بسیجی را برگزیدم. □

جنگ در گرفت و مِهر امام، مرا در مِهرماه سال 1360، زمانی که شانزده سال بیشتر نداشتم، به عرصة نبرد کشاند. از طریق بسیج روستای نومل گرگان، برای آموزش یک ماهه به منجیل اعزام شدم. آموزش، سختی‌های خودش را داشت و باید توان تحمل‌ام را به آزمون می‌گذاشتم. از خودم، دلبستگی‌هایم و رؤیا‌های کودکانة جنگل دست کشیدم. فشردگی آموزش رزم و در کنار آن آموزش‌های عقیدتی سیاسی و مبارزه با نفس، نشان می‌داد که بعد از اینجا بر ما چه خواهد گذشت. عده‌ای در میانة راه بریدند و از همان پادگان گریختند. اما من یاد گرفتم که در دفاع از آرمان‌ها، باید با پای دل قدم به عرصه گذاشت، نه عقل.

اولین بار به کردستان اعزام شدیم. سه ماه در جاده بانه ـ سردشت بودم و تجربیات بسیاری آموختم. دومین بار و پس از ده روز بازگشت از کردستان، به منطقه شرهانی اعزام و همان جا مستقر شدیم. یک ماه گذشته بود. هنوز سیر تکاملی خودم را دنبال می‌کردم و روزهای سنگر را با همرزمانم. گاهی برای شبیخون به دشمن، تا عمق خاک آنها می‌رفتیم. در هر کمین، دوستانی را از دست می‌دادم. صبح یک روز آرام، یکی از همسنگرانم صدایم زد.


از سنگر بیرون رفتم. اسمش «قربان‌مراد» بود. این لقب را بچه‌های روستای جلین گرگان به او داده و به این نام صدایش می‌زدند. به من گفت: «محمدعلی جان، می‌خوام برم سنگر فرماندهی، یه هفته مرخصی بگیرم. اگه تو هم میای، بیا با هم بریم گرگان و برگردیم.» گفتم: «رفیق! یه ماه بیشتر نیست که اومدیم. تازه اگه مرخصی بدن، من نمیام. این همه راه برم و برگردم که چی؟» گفت: «حالا بیا با هم بریم پیش فرماندهی.» دنبالش راه افتادم، ولی سنگین راه می‌رفتم. دو قدم که رفتیم، برگشت. محکم دستم را گرفت و کشید و گفت: «بیا دیگه، مگه نون نومل نخوردی؟!».

سنگر فرماندهی خلوت بود. فرمانده گردان و دو نفر دیگر آنجا بودند. قربان‌مراد جلو رفت، سلام کرد و گفت: «یه هفته مرخصی می‌خوام.» همه نگاهش کردند. خودم را کمی عقب کشیدم. فرمانده دسته بلند شد و گفت: «میخوای چی کار؟ چند روز دیگه تحمل کن، ان‌شاءالله رفتنی هستید.» قربان گفت: «می‌خوام برم جلین، دورش خندق بکنم، بشینم تا عراقی‌ها بیان!» قربان پافشاری می‌کرد که همین امروز و همین حالا باید برود. زدم زیر خنده و گفتم: «می‌خوای بری خندق بکنی؟!» قربان گفت: «خندق نه داداش، می‌خوام برم با زن و بچه‌هام خدا حافظی کنم.» شرمنده شدم. سرم پایین افتاد. فرمانده راضی نبود. قربان تیربارچی ماهری بود و من خدمه‌اش بودم. هیکل درشتی داشت ولی تند راه می‌رفت. وقتی که برای پاتک به عراقی‌ها تا عمق می‌رفتیم، قربان با تمام تجهیزات و خود تیربار، تازه می‌گفت: «بچه‌ها هیزم‌هاتون رو بزارین روی کول من!» به آسانی بدوش می‌کشید و می‌رفت.

فرمانده به اصرار قربان، برای خداحافظی راضی شد. ازش پرسید: «دلیل این همه عجله واسه رفتن چیه؟» قربان گفت: «ان‌شاءالله بمونه تا برم و برگردم.» از فرماندهی بیرون آمدیم. نمی‌دانم چه شده بود که قربان دیگر به من گیر نداد.


اصلاً فراموش کرد که من با او هستم. از من جدا شد، به همة سنگرها سرزد، نامه‌های بچه‌های گرگان را جمع کرد و رفت. پنج روز بعد، با چهره‌ای شاداب و خندان برگشت. نشست توی سنگر. با خودش یک سفره نان محلی آورده بود. نان‌ها را تکه‌تکه و بین بچه‌ها تقسیم کرد. یک تکه نان به من داد و گفت: «بگیر محمدعلی. تو که نیومدی، رفتم یه خداحافظی باحال کردم و برگشتم. بخور نون جلینه. اگه تو هم می‌اومدی نون نومل با خودت می‌آوردی.» زدم زیر خنده. تا تکان می‌خوردم می‌گفت: «تو مگه نون نومل نخوردی؟!»

از سنگر رفت بیرون و نیم ساعت بعد برگشت. دست خالی! برای خودش نان نمانده بود. گفتم: «چی شده قربان؟ برای خودت نون نمونده؟» گفت: «من توی جلین که بودم، خوردم. بچه‌هان که نخوردن.» لبخندی زد و قرآن کوچکی از جیبش بیرون آورد. دستم را گرفت و از سنگر بیرون برد. رفتیم یک گوشه خلوت. نزدیک غروب بود و آسمان خسته و دلگیر. تک‌تک صدای زوزة گلوله‌ای می‌آمد.


سینه‌کش خاکریز نشستیم، مثل ساحل دریا. دست برد در جیبش و یک قرآن کوچک درآورد، جلویم گرفت و گفت: «یادم بده!» گفتم: «قربان، آخه تو سواد نداری.» حرفم را برید و گفت: «قندهاری، تو شروع کن بقیه‌اش با خودش! برام بخون.» نگاهش کردم. لبخندی زد و من شروع کردم به خواندن. چند صفحه که خواندم، قرآن را از دستم گرفت و گفت: «نه، نشد! باحال بخون، اینطوری نمی‌شه.» از جا بلند شد و رفت. یکی از بچه‌های اهل گرگان را صدا زد و با هم رفتند. من هم رفتم وضو گرفتم برای نماز مغرب.

بعد از نماز، قربان گیر داده بود به فرمانده. تیرباری را می‌خواست که وقت مرخصی رفتن تحویل داده بود. فرمانده با تعجب پرسید: «قربان، چند وقته یه جورایی شدی‌ها، مرخصی غیرمترقبه می‌خوای، تیربار غیرمترقبه می‌خوای، نکنه داری کنتاک بالا می‌زنی؟! حالا برو سنگرت شامت رو بخور، بعد بیا.» رفتیم سنگر خودمان. گفتم: «چیه؟ اسلحه هم غصه داره؟ بیا، اسلحة من مال تو.» گفت: «کلاش می‌خوام پشه بزنم!؟» گفتم: «برو با عراقی‌ها عوضش کن.» خندید و رفت یک گوشة سنگر، قرآن کوچکش را بیرون آورد و زیر لب چیزهایی زمزمه می‌کرد.


گذاشتم به حال خودش باشد. وقت شام بود که برادر رجب‌درزی، فرمانده دسته که اهل جلین بود، آمد داخل سنگر و قربان را صدا زد. گفت: «شام خوردی؟ ساعت 10 جلوی سنگر فرماندهی عملیات داریم. می‌خوایم بریم کمین.» یک‌مرتبه از جا بلند شدم و گفتم: «آخ جون! منم هستم.» قربان آرام بود. چیزی نگفت. با خودم گفتم این قربان هم عجب آدم عجیب و غریبیه! رو بهش کردم و گفتم: «قربان، خوشحال نیستی می‌خوایم بریم عملیات؟ مثل اینکه من خدمة تو هستم.» قربان گفت: «تا خدا چی بخواد.»

ساعت 10 جلوی سنگر فرماندهی به خط شدیم. بی‌سیم‌چی، آرپی‌جی‌زن، تیربارچی، یکی‌یکی بچه‌ها را به اسم می‌خواندند. نوبت به قربان که رسید، خوشحال شدم. همراه قربان از صف بیرون رفتم تا در گروه ضربت قرار بگیرم. فرمانده گفت: «خدمه‌ها نه، فقط همین‌ها که خوندم.» اسم من نبود. قربان و گروه ضربت، برای توجیه عملیات به سنگر فرماندهی رفتند. من ناامید برگشتم به سنگر خودم و خوابیدم.


صبح که بلند شدم و دوروبرم را نگاه کردم، قربان را ندیدم. با خودم گفتم تا حالا باید برگشته باشند. نماز خواندم و صبحانه خوردم، ولی باز خبری نشد. گفتم بروم فرماندهی ببینم چرا بچه‌ها برنگشتند. رفتم دیدم برادر درزی، فرمانده گروه، سرش را انداخته پایین. بچه‌ها هم دورش نشسته بودند. سلام کردم و گفتم: «پس کو قربان؟» هیچ‌کس حرفی نزد. درزی گفت: «با قناسه زدن تو گردنش، همون‌جا دردم شهید شد.» گفتم: «پس جنازه‌اش کو؟» گفت: «همون دیشب که برگشتیم، مستقیم بردنش معراج تا بعدش بفرستن گرگان.»




قربان به من آموخت که از شهادت خود، آگاهی کامل پیدا کرده بود. این رویداد‌ها، مرا دم به دم متحول‌تر می‌کرد؛ اما نه آن تحولی که قربان به آن رسیده بود. شاید به همین خاطر بود که بچه‌هایی مثل شهید قربان، بدون سواد خواندن و نوشتن، به تحول عظیمی دست یافته بودند. آنها رفتند و من ماندم. شب و تاریکی خاک و خاکریز، صدای صوت خمپاره، وزوز گلوله، غرش تانک خسته و خواب آلوده در سپیده دم. گنگ و تار. باید به خودم سری می‌زدم. فردا، دشواری راه، دشوار‌تر می‌شود. این اول راه‌ورسم عاشقی است.




مناطق عملیاتی جفیر، شلمچه، عملیات‌های فاو، کربلای یک، کربلای چهار، کربلای پنج، تک عراق در شلمچه و جزیره مجنون. سه‌بار شیمیایی شدم، دوبار هم موج انفجار نصیبم شد! همراه گردان مسلم به منطقه عملیاتی مجنون رفتیم. منطقه‌ای پوشیده از نیزار با جاده‌ای باریک. «لشکر 7 ولی‌عصر خوزستان» جای خود را به «لشکر ویژه 25 کربلا»ی گلستان و مازندران داده بود. فرماندهی گردان مسلم با سردار عیسی تراچالی و حاجی‌تقی ایزدمعلم بود. در میان سنگرها مستقر شدیم. گردان مسلم حدود 300 نفر بود. سمت راست و چپ ما، نیروی زمینی ارتش مستقر بود. حدود هشتصدمتر با عراقی‌ها فاصله داشتیم که بیشتر آن آب‌خیز و نیزار بود. چند روز به حالت پدافند قرار داشتیم و بچه‌های اطلاعات عملیات، منطقه را شناسایی می‌کردند. حاج عیسی به تک‌تک بچه‌ها سر می‌زد و از آنها می‌خواست تا می‌توانند جان‌پناه درست کنند. حاج عیسی فرمانده تیز و چابکی بود.


درایت و لیاقت خود را هم چون شهید صادق مکتبی و حاج‌تقی برای فرماندهی اثبات کرده بود. از بچه‌ها جدا نمی‌شد. اگر کسی تازه‌وارد بود، نمی‌فهمید که او فرمانده است. گاهی کلاش داشت، گاهی آرپی‌جی می‌زد و گاهی پشت تیربار می‌رفت. خیلی کارآزموده بود. از ابتدای جنگ وارد جبهه‌ها شده و عملیات‌های زیادی را فرماندهی کرده بود. شهادت بردارش رضا و دوست و همرزمش «صادق مکتبی»، او را کم‌حرف، ولی پرتلاش کرده بود.




من به همراه جعفر نظری، عباس سلامتی، سیداحمد حسینی، احمد مومنی و بچه‌های دسته 3، به طرف مجنون رفتیم. روز بعد، کل گردان در آن منطقه مستقر شد. یک کامیون کیسه خالی آوردند. بچه‌های گردان، کیسه‌ها را پر از خاک کردند و پشت سنگرها، خاکریزی به صورت هلالی شکل ساختیم. کار سخت و طاقت‌فرسایی بود و تا شب طول کشید. هوا کم‌کم داشت تاریک می‌شد. حاج عیسی هم دست به کار بود. یکی دهانة کیسه را نگه می‌داشت، حاج عیسی بیل می‌زد و خاک‌ها را داخل کیسه می‌ریخت. نمی‌گفت حالا که من فرمانده گردان هستم، بنشینم. برایش بسیجی بودن مهم بود تا فرمانده بودن. رو به ما کرد و گفت: «امشب خیلی هوشیار باشید احتمال پاتک سنگین عراق دور از انتظار نیست.»




ساعت 2 نصفه شب بود که کار چیدن کیسه‌ها تمام شد. من به بچه‌ها گفتم: «فعلاً که خبری نیست، اونایی که خیلی خسته شدن یه دم بخوابن تا صبح توان سرپا موندن رو داشته باشن.» هوا آرام بود و باد ملایمی می‌وزید. خاکریز کیسه‌ای را روی جاده درست کرده بودیم. کمی از کف زمین را هم در حاشیه جاده، کنده بودیم. کانال نبود که نشسته، خودت را از ترکش در امان بداری. ولی اگر دراز می‌کشیدی، کیسه‌ها محافظ خوبی بودند. بچه‌ها خسته بودند. عراق بر خلاف شب‌های قبل، نه منوری می‌زد و نه گلوله‌ای شلیک می‌کرد. خط خاموش و آرام بود. آرامش قبل از طوفان! فرمانده، گردان را به هم ریخته بود. مرتب با بی‌سیم حرف می‌زد. کف زمین دراز کشیدم. خیلی خسته بودم. اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.



نیم‌ساعتی گذشته بود. از جا پریدم. حس کردم کسی به پاهام لگد زد. به نیزار‌ها نگاه کردم. لحظه‌ای بعد، نوری از دور مشاهده کردم. یک دقیقه نگذشته بود که کل خط را آتش فراگرفت. تیربارچی شروع به تیراندازی کرد. پشت خاکریز کیسه‌ای، پناه گرفتم. عراق پاتک سنگینی را آغاز کرده بود. کل منطقه را می‌کوبید. ناگهان به یاد گذشته‌ها افتادم. دنبال تراکتور دویدن، زمین را شخم زدن، خدایا دشمن چه می‌کند؟ دارد زمین را شخم می‌زند. اگر روستایی باشی، متوجه شخم زدن می‌شوی. تکه‌تکة زمین را می‌زد. دل آسمان داشت پاره می‌شد. فرود فرشته‌های آسمانی، آغاز شده بود تا مسافران خویش را به عرش همراهی کند. کدام‌یک از ما را به بال‌های خویش خواهد بست و به آسمان لایتناهی خواهد برد؟

رفتیم داخل سنگر کمین که کنار آب بود. دوتا از دسته‌ها، با قایق وارد آب شدند. آب، جان‌پناه خوبی بود. تنها گلوله‌های مستقیم می‌توانست بچه‌ها را به شهادت برساند، وگرنه ترکش و خمپاره داخل آب، کار ساز نبود. دو ساعت بعد، بچه‌های هردو دسته، با بی‌سیم خبر دادند که ما رفتیم «خور عبدالله»؛ یعنی ما در محاصرة عراقی‌ها هستیم. این نام رمز بود. گفتم: «شما خط رو ول کنید برید عقب، وگرنه کل گردان متلاشی می‌شه.» همیشه همین‌جا بود که عراق کم می‌آورد و با نامردی شیمیایی می‌زد.

بچه‌ها مقاومت می‌کردند. در آن اوج درگیری، کسی به فکر ماسک نبود. مهم‌تر از ماسک، مقاومت بود، تا جایی که بعضی‌ها خون بالا می‌آوردند و روی زمین می‌افتادند. شرم بر تاریخ باد اگر آن لحظه‌ها را به فراموشی سپرده باشد.

عراقی‌ها به ما نزدیک شده و دائم ما را می‌کوبیدند. از سمت راست، دورمان زده بودند و می‌خواستند از پشت غافلگیرمان کنند. عقبه ما توپ‌خانه‌ای بود که خط دو را کاملاً از بین برده و تا اهواز هیچ‌کس باقی نمانده بود. باید از روی تک‌تک جنازه‌هایمان عبور می‌کردند تا به اهواز برسند. عیسی و چند نفر دیگر، از خاکریز کیسه‌ای خارج شده و تن‌به‌تن می‌جنگیدند. ما به صورت عقبه، دو خط آتش ساختیم. جعفر نظری، عباس سلامتی، سیداحمد حسینی و احمد مومنی در سنگر کمین به شهادت رسیدند و پیکر پاکشان همان‌جا ماند. تا صبح مقاومت کردیم. خیلی‌ها مجروح و شیمیایی شدند. نزدیکی‌های صبح بود که از سمت چپ به کمک ما آمدند و خط محاصره دشمن را شکستند، ولی در خط سوم، کسی پشت سرمان نبود. خودمان را به طرف راست کشیدیم، ولی عراق خط آتش راستمان را زیادتر کرد. بچه‌های سرستون را اسیر کرده بود و به سمت وسط ستون در حال حرکت بود. یکی از بچه‌ها سرستون عقیل که از بچه‌های گردان مسلم بود و همان‌جا اسیر شده بود، بعد از اسارت می‌گفت: «ترکش خورده بودم و کف نیزار افتاده بودم. یک افسر بعثی روی سرم آمد. چشم‌هایم را بسته بودم و زیر چشمی نگاهش می‌کردم. هوا تاریک بود و متوجه نشد که من زنده‌ام. چهار گلوله به شکم و پهلوهایم زد. آخر سر آمد روی سرم و با پوتین به صورتم کوبید. لحظه‌ای بعد، با نوک پوتین تکانم داد. فکر کرد تمام کرده‌ام. دستور داد جنازه‌ها را جمع کنند. ما را جمع کردند و به عنوان جنازه بردند عقب. داشتند حرف می‌زدند. صدایشان را می‌شنیدم. یکی فارسی حرف می‌زد. می‌گفت نباید از بچه‌های گردان مسلم اسیر آورد. همه را بکشید. دنبال حاج تقی ایزد بودند. توی عراق، وقتی جنازه‌ام را روی زمین انداختند، ناخوداگاه گفتم آخ! دورم جمع شدند و به اسارت بردند! بیشتر دنبال حاج تقی ایزد می‌گشتند. هرکسی از اسرا که ریش داشت، او را می‌گرفتند و می‌گفتند تو تقی هستی؟! بچه‌ها را خیلی کتک می‌زدند. حاجی تقی ایزد، پس از سال‌ها جنگیدن و دفاع، چند بار مجروح شدن و شمیایی شدن، الان یک معلم ساده است و....»


صبح حالم بد شده بود و شیمیایی نفسم را گرفته بود. افتادم و مرا به عقب بردند. حالت تنگی نفس داشتم. از بیمارستان که مرخص شدم، یکی ـ دوتا اسپری به من دادند. اسپری تنفسی، نه نقاشی! مدتی از آنها استفاده کردم و کمی بهتر شدم. شش ماه از دفاع بازماندم. در روستا خیلی تنها بودم. بیشتر بچه‌ها یا شهید شده بودند، یا در جبهه‌ها بودند. عصر یک روز، یکی از بچه‌های سپاه به نومل آمد و گفت: «اگه دوست داری می‌تونی فردا بیای سپاه. عراق، قراره شلمچه رو بگیره. دنبال بچه‌هایی هستیم که تو مرخصی‌اند. اگه مشکلی نیست و دوست داری، می‌تونی بیای.» حرکت کردم. حالم بهبود پیدا کرده بود. حدود پنجاه نفر بودیم که با یک اتوبوس از سپاه مستقیم به اهواز رفتیم. بچه‌هایی که یا بار سوم و چهارم‌شان بود، یا ماه‌ها در جبهه بودند. یک ساعتی در اهواز استراحت کردیم و بعد یکراست رفتیم خط و به گردان یا رسول ملحق شدیم. در همان ابتدا، توجیه شدیم که باید دفاع کنیم و پاتک سنگین عراق در منطقه شلمچه را دفع کنیم. در خط اول مستقر شدیم. من بی‌سیم‌چی گردان بودم و برادر دودانگه، جانشین گردان بود. همان شب اول، عراق پاتک سنگینی زد.




عراق مارا درگیر کرده و از طرفی، نیروهای اصلی خودش را به طرف جاده اهواز ـ خرمشهر برده بود. قصد اشغال مجدد خرمشهر را داشت. بیشتر نیروها را به طرف جاده اهواز ـ خرمشهر هدایت کرده بودند. شب را در منطقه خوابیدیم. آرام بود و راحت خوابیدیم. عراق هیچ تحرکی نداشت. صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم از سمت عراق، غبار غلیظی بلند می‌شود. بی‌سیم‌چی بودم و باید از همه هوشیار‌تر عمل می‌کردم. متوجه شدم که تانک‌ها مستقیماً به طرف ما حرکت می‌کنند. می‌غریدند و پیش می‌آمدند. آسمان را نورافشانی کرده بودند، اما خط اول را نمی‌زدند. احتمال می‌دادم نیروهای عراقی پشت خاکریزهای ما باشند، چون عقبه ما را به شدت می‌کوبیدند. توپ‌خانة ما از کار افتاده بود و خیلی از بچه‌ها به شهادت رسیده بودند. فرمانده لشکر پشت بی‌سیم بود. وضع خط را که توضیح دادم، مرتضی قربانی گفت: «بی‌اطلاع نیستم.» گفتم: «برادر مرتضی! حاجی جان! ما فقط یه آرپی‌جی اینجا داریم، کلی تانک راست گرفتن و دارن می‌یان طرف ما. بچه‌ها همه شهید شدن. گردان شده گروهان. گروهان هم متلاشی شده. خیلی از بچه‌ها پریدن.» مرتضی حسابی به هم ریخت. به اسارت گرفتن نیروهایش توسط دشمن، برایش سخت‌تر از شهادت بچه‌ها بود. گفتم: «عراق لشکر زرهی رو کشیده رو خط ما، بچه‌هایی که تو جاده سمت راست بودن، دارن تن‌به‌تن با بعثی‌ها می‌جنگن. با کلاش و یه تانک، چطوری می‌تونیم اونا رو بکشیم. دارن آسمان رو روی سرمون خراب می‌کنن. بچه‌ها زیر آوار آسمون موندن.»




نیم ساعت بعد، خود مرتضی آمد توی خط. یک تانک، یک لودر، چند آرپی­‌چی و مهمات زیادی را با خودش آورده بود. دستور داد بچه‌های که تو دل عراق رفتند و از خاکریز گذشتند، برگردند پشت خط. کلی تخریب‌چی آورده بود. ظرف یک ساعت، زیر آتش سنگین، کل خط را مین‌گذاری کردیم، عقب‌تر کشیدیم و مستقر شدیم. عراقی‌ها پشت میدان مین بودند و با گلولة تانک، مستقیم می‌کوبیدند. خود مرتضی تو خط همراه ما بود. دنبالش می‌دویدم. هدف اصلی، لشکر 7 وی‌عصر خوزستان بود. پشت بی‌سیم بودم که پیام امام، به طور مستقیم، از تمام بی‌سیم‌ها به اطلاع رزمندگان رسید. گوینده گفت اکنون امام، در حال شنود بی‌سیم‌هاست و پیام مهمی برای شما دارد. امام می‌گویند: «سلام مرا به رزمندگان برسانید. بدانید جنگ امروز، بین اسلام و کفر است. اگر پیروز شوید، برای همیشه پیروزید و اگر شکست بخورید، برای همیشه شکست خوردید. بجنگید. خدا با شماست و من شما را دعا می‌کنم.»




مرتضی نیروها را همراه نیروهای تازه‌نفس، سازماندهی کرد و پس از پیام امام، دستور حمله را صادر کرد. با آتش سنگین ما، عراق کمی عقب‌تر نشست. تانک‌ها، از جلو می‌رفتند و به دنبالش، لودر‌ها خاکریز را شکافتند و مین‌ها را جمع کردند. عراق داشت می‌گریخت. گردان شجاعتی را از خود به ظهور رساند که مرتضی دائم می‌گفت: «لشکر...!» گفتم: «گردان هم نمی‌شیم برادر مرتضی!» گفت: «گردانی که با این شجاعت خط رو نگه داشت، کار یه لشکر رو انجام داده.» عراقی‌ها می‌گریختند و ما به دنبالشان می‌دویدیم. خیلی از بچه‌های گردان به شهادت رسیده بودند. ساعت 5 غروب عراق شیمیایی زد، ولی آنها را تا پشت رودخانه دنبال کردیم. عراق عقب نشست و ما پشت رودخانه مستقر شدیم. اگر مرتضی قربانی وارد خط نمی‌شد، عراق همة ما را دِرو می‌کرد، چون نیروهای رزمی گردان دلاورانه جنگیدند و از خاک اسلام دفاع کردند. شاید اگر آن عصر، مرتضی قربانی و نیروهایش را به داد ما نمی‌رساند، عراق تا پشت دروازه‌های خرمشهر پیش رفته بود. مرتضی در آخرین مخابره هنگام بازگشت، گفت: «خداوند بار دیگر خرمشهر را نجات داد.»


عصر دلگیری بود. نیروهای پشتیبانی بازگشتند و ما به پادگان شهید بهشتی هدایت شدیم. غروب بود و پادگان شهید بهشتی، مثل غروب عاشورا. هرکس دنبال همرزم گمشده‌اش می‌گشت. خیلی از بچه‌ها، در آن غروب دلگیر، بازنگشته بودند. چه آنها که به اسارت رفتند، چه زخمی‌ها و چه شهدایی که پیکر معطرشان، سال‌ها در آن نیزار‌ها، در موج گرداب‌ها، جا ماند و همان‌جا به سفری بلند رفتند. گوشة دیوار پایگاه شهید بهشتی تکیه داده بودم. چیزی شبیه یک موج. هر دم خاطره همرزمان را در وجودم زنده می‌شد. خسته و ناامید، ما را وارهانیدند در این دشت بلادیده. اما چه سود، که سینه‌ام را پر کرده‌ام از انتظار...


 

Share

نارنجستان هور

نظرات کاربران

نارنجستان